تبليغاتX
علم حق و عدالت - ......
تحت راهبری یگانه نجات دهنده آدمیان " آقا ابراهیم میرزایی"

اَبْ راهـيَ م ميم يَرزائي

ميم يَرزائي، يَر عدالت است و زا برگردانِ عالم هستي. و خلقتِ انديشة بشر يا بدنبال عالمِ ماده بوده يا تمنّاي عالم روان و حد ميان از اين دو دايره، به شناختِ بشر نبوده و پنهان بوده پس نهانِ پنهان به تولدِ ميان رسيد و ميزانِ دو سوگشت.

نشان وارة شاهين نمايِ تن و روان: دو گـوي از دو سوي يادآور دو نـيروي مادي و مينوئي يا نمودارِ دو جهانِ تن و روان است، جهانِ تن يا جهانِ آفرينش، كه انسان براي زيستن و از بخششِ زندگي بهره‌مند شدن، بدان نيازمند مي‌باشد. جهانِ روان يا جهانِ مينوئـي كه آدمـي را در زنـدگي راهنمائي مي‌كند و از رساانديشي و فرهنگ و دانش و براي بهره‌مند شدن از زندگاني ياري مي‌بخشد.

سوگندِ نگـاه: سوگند به پيرانِ پارس و عارفـان و انديشمنـدان كه در اين پُشتـه از زمين جايگزين شـدند و از راه بازتابِ فروغِ هستي در آئينه نهادِ خود پرمعناترين و درخشـانترين پياله‌هاي فرهنگ را چكة هستي، هستـا كردند. سوگند به آئين بزرگي، به راز هستي بخش، به آنها كه بدين راه بار يافتند و در هستيِ بي‌رنگ يعني انديشة پاك و گوهرِ بازتابِ هم‌آهنگي، منش با آفرينش، ازراهِ بينش نمودند.

سخن پير: بِگِرد آفتابِ هستي‌بخش، «انديشه راهبري»، «پاسداران انسانيت»، «پيشتازان بَرتَر منشي، نيـكي پناه شما باد».

 

««گر به خود آيي به خدايي رسي، بخودآ»».

 

امروز در ميدانِ كششِ نبرد شايستگي هستيم و بايد در نبردِ خود يابي از تاريكيهاي زمان بگذريم، جهـان از آنِ مـاست و فَـرازِمان تاريخـي، هـدف ما خـدايگانگي، «تـوانائي»،«هستي داري»، «يگانگي»،«هم آهنگي»،«ديدگاهِ يگانه» و خود شناسي است. از راه بينش، هستي را در انسان و انسان را در هستي ديده تا «فُروزِه‌ها»،«آهنگها»،« انديشه‌ها»،«گفتارها»،«كردارها»،«زيستن‌ها»،«آگاهيها» ،«خواستنها» بـه خـود فـرورفتن و انديشيدن به جهانِ درون را با معناي انسانيت در خود جاي داديم.

«بفرمان نهاد» «سوگندِ همراه»  از سپهرِستانهايِ: «ايمان» «آزمايش» «دانش» «خرد» «هـنر» و مِـهـرمي‌گذرم تا به دروازه‌هاي خود يعني وراي انديشه‌ها «كاخ انسانيت» درآيم. مي‌كوشـم تـا همچـون فرهـنگِ درخشانِ ديرينة خودْ روانِ مردمِ گيتي را به نيرويِ راستي و منشِ پـاك توانـا سازم تـا آشتـي پديـد آورم. از روي فرينْ پِي پشتيبان جاويدِ نبرد نيكي با بدي هستم، براز هستي بخش آگاهم. به اُورنگ اُپراي فرهنگ يعني«من» «خاك» «خون» «خط» «تاريخ» «كيش» «دين» «فلسفه» «هنر» و «شعر» و «يگانه بيني» را راز سر‌افرازي مي‌دانم.  به هر واژه كه از زبان جاري گشت ارج مي‌نهم.

«  در انديشه‌ام  »

« انسانِ آگاه كسي است كه به ارزش زنده ماندن و تحرك واقف است.»

ديپلماسيِ جهان كنوني، تضاد بين كشورهاي سرمايه داري و كشورهاي فقير و هر گونه جنبش ملي، تضاد بـين وحدت گرايي و كثرت طلبي، تضاد بين منافع ملي و همبستگيهاي بين المللي، تضاد در زيرساخت و روسـاخت جامعه واقعيتي موجود، دُگماتيسم و انجماد فكري و آيه پرستي (بين هست و نيستي كه ما را در بر گرفته) تضاد انسان امروز «حل راستين تضاد بين ذات و وجود، بين جهان عيني بروني و جهان نفساني دروني، بيـن آزادي و ضرورت، بين فرد و گونه است» و اينست يكي از اساسي‌ترين تضادهاي بين المللي تاريخ امروز.

امروز هيچ رويداد و تصميم و تداركي جدا از مسائل اجتماعي، اقتصادي و سياسي نخواهد بود.

««« آخرين فرصت براي جهان سوم ( 2000-1974 ) چه وقت رسيدن يا چگونه رسيدن »»»

««جنايت عليه انسانيت»»

تحتِ چنين ايماني است كه مي‌گوييم انسان اجتماعي ناگزير است كه تا حد گياه، به بودن و وجود داشتن تنزل نكند و نسبت به روابط حوزه‌ايِ زيستِ خودش اسارت‌گرا نباشد.

زندگي نبرد انسانهاست در اين نبرد خواستهاي فراواني پيش رو داريم. خواست ما چـيزي نيسـت كه بتـوان از آن  چشم پوشيد. چون آنچه ما مي‌خواهيم خواست همه انسانهاست.

غرب امروز از كران تا كرانِ ارزشها و ميراثهاي فرهنگي و اجتمـاعي و اقتصـاديِ خود احساس پوچي مي‌كنـد. و نسل جوان، دو گانگي بين چهرة كهنه و زشت ارزشها و صورتك خندان و بشّاشي را كه روي آن گذاشته‌انـد بـا تمـام وجود لمس مي‌كند.

چون زماني خواهد رسيد كه همه براي نبردهاي تازه‌تري از نو زائيده شويم.

هر چه انواع تازه‌تري از محصولات و فرآورده‌ها ساخته مي‌شود با قدرتهاي بيگانه‌اي كه انسان را مطيع خويـش ساخته‌اند، مي‌افزايد و راههاي تازه‌اي براي فريب دادن و غارت كردنِ مردمان گشوده مي‌شود. انسان، روزبـروز زَبون‌تر مي‌شود و انسانيت او هر چه بيشتر در مُغاكِ مذلّت فرو مي‌رود. شالوده و روبناي جامـعه ما انـسـانها را ارج مي‌گذارد و مي‌شناسد . آنهايي را هم كه قدري از اين اصول بدورند مي‌سازد بدون آنكه از ميانـشان بردارد.

«ذِنِ ما فارغ از رنگها و نيرنگها است» او سياه، سفيد و زرد نمي‌شناسد و فـقط به رنـگ «خون» توجـه دارد. ذنِ من و تو، همه خونها را پاك مي‌داند، اگر آلودگي هست در انديشه‌هاست. نوع بشـر هراسان و نگران در ايـن انـديشه اسـت كه آيا از قدرتِ چيزهائي كه خود آفريده، از عملِ كورِ ديوانْ سـالاريهايي كه خود بر گماشته است  نجات مي‌يابد يا نه؟ به همين جهت هميشه غرور ملي خود را حفظ خواهيم كرد با اين توضيح كه غرور ما، مرزِ جغرافيائي خاصي را شامل نمي‌شود.چون خود را متعلق به تمام گيتي مي‌دانيم. نگران همة‌انسانهائيم. من و تو هـميشه برادرِ مـردان و زنـان همة ملتـها باقي خواهيم ماند. كسانيكه براي انسانها پيكار مي‌كنند، رنج مي‌برند، پيروز مي‌شوند. كلام من و تو آزادي و يگانگي تمام انسانهاست. بر اين اساس تمام پديـده‌ها بايـد در خدمـت و تعيين كنندة‌اين آزادي و يگانگي باشد.

اصولاً چرا توجه نكنيم به مفهوم واقعي زيستن در دوراني كه در آن به اسارت افتاده‌ايم؟ دوران برتري تفاله‌هاي دارنده ابـزار و وسائل توليـد. دوراني كه آدمهـاي متعقـّل را نيز وا‌مي‌دارد كه بـصورت پيچ و مهره‌هاي دستگاه عظيمي درآيند. براي دوام بخشيدن هر چه بيشتر استثمار طبقاتِ اكثريت محكوم بـه وسيله طبقـه يـا قشــراقليت حاكم. «دنياي ما پر از نابرابريها، تضادها و تجاوزهاست». پر از بيدادگري و تاراج است «تاراج ثروتها» فرهنگ تمدنها و انديشه‌ها. در گوشه‌اي از جهان افراد با قدرت تكنولوژي خود آسمان را تـسخير مي‌كننـد. در گوشه‌اي ديگر فرهنگها و تمدنهاي ديگرِ كشورهـا از طـريق تلـويزيونِ وارداتـي به تماشـاي ايـن قدرت مي‌نشيند. بـا چشمـاني خجـل، چهره‌اي متعجـب و دهانـي باز و مغزهايـي كه گنجايش پذيرايي ايـن پيـشرفتها را ندارد. چرا؟ چطور؟ چه بايد كرد؟

در آنسوي اكثريت ره‌گم‌كردگان، در اين سو آزاد انديشان انگشت‌شمار كه بي‌ثمريشان معلول همنـوعِ ره‌گم‌كرده‌شان است و ديگر هيچ. دستة متجاوزين هم كه هر روز فربه‌تر و دريده‌تر مي‌شود ولي دوسـتِ مـن با هـمـه اينها كه بر تو گفتم حق نداري بهراسي و سرت را در لاك خود فرو بـري. فلسفه انساني تو تمـام ناهـنجاريهـا را سركوب مي‌كند. دوست من فقدان اين اصول و گرايشها رمز و راز ناتواني و زبونيِ كنوني بشر است.

روان چيست؟«روحِ ژرفائي  چيست؟» ( انديشه انسان، بايد بر بزرگي او فرمانروا شود.)

«دركِ روح جهاني، جهان در رهبريِ روح بشر است» «اراده چيسـت؟» اراده حقيـقـت انسـان اسـت، انسـان ميزانِ همه چيزاست  و «بالاخره كيست كه بـگويد معلومات و دانش تـو از چه راه به درد جـسم تو مي خورد.« دركِ روحِ بشر»،« كشــفِ صفر»،« اثـبـاتِ تأثيرِ فكر در عضلات»،«راه تسلـطِ فكر»،«آغـاز نمايش تن و روان»،« كـشـفِ رازِ حيـات»،«انـسـان بـه تماشـاي خـود»،«ذن»،«جهـان تـن و روان»،« آيـا انسـان را مي تـوان شنـاخـت؟»،«فـرزندان ما به كجا مي‌روند؟»،«آفريننده در پـي كيست؟»،«آيا مي‌توان از تـأخيركنندگان جلو افتــاد؟»،«بهـوش باشيد مـن قاصـد صـاعقه ام»،«اختلاف مـردم با يكديگر از كجاست؟»،«جهان پر آشوب امـروز بـا نوجوانان و جوانـانِ شكّاك به كجا ره خواهـد برد؟»،«خـود قانون نفس خويش بـاش»،«چطور مي‌توان به مردم ارادة نويني تعليم داد؟»،«پختگي فكر»،«راز جهـان»،«خطِ تاريخ بشر»،«تاريخ فكر»،«بهشت وجهنم چيـست؟»،«زِبَر مـرد كيسـت؟»،«آيا مرز دانائي بشر اشغال شده؟»،«بنگريد چگونـه انسانهـا به شمـا نگاه مي‌كننـد و مي‌خندنـد»،«آيا خندة آنها منجمد است؟». بالاخره چيزي اتفاق مي‌افتـد كه تمام دهانها را خاموش سازد و تمام چشمها را ثابت نمايـد، ما در اين دنيا چه مي‌كنيم؟، «شيطان بالاخره چيست؟»،«آيا در دورانِ خام عقليِ انسانهائيم».«بنيان روح پليـد  بشر چيست؟»،«آيا بشر امروز ويران‌گر است؟»،«انسانها چيزي دارند كه به آن مي‌نازند، بدان چيز كه مي‌نازند چه نـام داده اند؟»«ضعـف و درد بشر چيست؟»«علت تحميلِ عقايد اشخاص براي چيست؟»«آيا جهان از ما پنهان است؟»«آيا مي‌توان هرج و مرجِ غير قابل اغماضِ جهان را بوحدت و نظم مبدّل كرد؟»«زماني كه مردم توأماً شـروع به استـدلال كننـد چه پيـش مي‌آيد؟»«آيا مـردم در غـم منافـع خصوصـيِ خـود فـرو      ماندند؟»«حق و مـن»،«فلسفـة ما معطوف به دوست داشتنِ اين جهان است؟»«داوري درباره ملتها وابستـه به سرنوشتي است كه در فـراگرد تاريخ جهان در كمين آنـهاست».«آيـا دادگاهي وجود دارد كه دربـاره ملـتها به درستي داوري كند؟»«جهان و نمايش واقعي از اين جـهان».«آيا وقت آن رسيـده كه بشـر هـدف خود را  معين سازد؟»«آيا به پـايانِ انسان در روي زمين نزديك شديم؟»،«كشف حيات»،« نفوذ به مرز دانائي».

 

يا اي ابراهيم              يا اي ابراهيم           آمِن

يا اي ابراهيم              يا اي ابراهيم            اَبْلَكْ

يا اي ابراهيم      يا اي ابراهيم        بي‌مَربَر مايون   بر مي بودش بشَربَر

يا اي ابراهيم بين        يا اي ابراهيم اَبين

اَي يا      آف     رَنده     بَرهون      بَرهون      بَرهون      بَرهون

بَرهون     بَرهون      برهون        كَه پَر مامير

يا اِي ابراهيم      بَراهين      يا اي ابراهيم    اِبرام حَي   ابراهيم

بِهين     بَر     بُروشان     بِزان     بَركاشت

بَرزخ                زَبان               زَروان

 

«« اَبرا حَيَّم مير زِآئي »»

در ابتدا كلمه بود، كلمه نزد خدا بود و خدا كلمه بود، « كلام اَللهِ مجيد »

 

اَنـوَر         نور          اَنـوار

اَنْسَــب            اِسم          اَسمــا

اَستَرَن      اَسپري         اَستدبار     اَسپُردن     اَسپَراست

اِستيغ            اِسرافيل             اِنسـان

موج           تَمَوُّج          اَمواج

اِستدراك

گره دو ميم گره دو عالم است. هستي كاشتي ديمي بود و زمان تا به امروز در كشش نبرد شايستگي، پس تركيب بود و تمام تحولات و آثار بيانگر قيامت زمان و تمام تولدها به دنـبال يك تولّد بود و تـمام معلـول هستي نشان از يـك عامل و كمـالِ تجـربـه زمان فقط در قالب انسان‌گونگي بود و انسان، خدا گفت، پس خدا تشكيل شد و گرة پنهانِ دو ميمِ هستي به ظهـور فرمان بي‌زمان رسيد و دو سوي خلقت (خدا راست و شيطان چپ) تَشكُّلِ راستاي قائم و ميان را داد و در حداقـل تصورِ زمان به نامي تشبيه گشت و گردانِ زمان، به برگردان رسيد. خـلقـت، ديـر زماني است به پايان رسيده و آخرين توقف در 1400 سالِ پيش با ختمِ كلام صورت پذيرفت پس گشايش دو گرة هستي، گشايشِ جهان است مالك تنها در تطبيق جهان برون به درون مي‌باشد و در آراستنِ پسند خلقت.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 17:28  توسط همراهِ همراهانِ حق و عدالت |