![]() |
![]() |
|
| تحت راهبری یگانه نجات دهنده آدمیان " آقا ابراهیم میرزایی" |
|
مَواردِ مُورِد مَواليد مَوّاج مَواليد مَوارد مُولّد مَواد مُولِّد مُونه موالد مُنْقَمِس موالد موات مولود موشكاف طریقت دانایی اسرار انساني است: در طریقت دانایی راهبر ميكوشد تا انديشه را با بيانِ روح در انسان روان كند، جستجوي ما در طریقت دانایی راهنماي انسانهاست، نشان دادنِ عدالت است. شناساندنِ گناه و دروغ به بشر هيجان زده است و بالاخره طریقت دانایی فريادِ عقل است. عقل است كه عبور به مرز دانائيها و توانائيهاست. بشر امروز هر تولدي را عبادت نميكند و مرگ را به انديشه نميگيرد و بالاخره حاصل تولد و مرگ را از جوشش انديشه فرار ميدهد و اسرار خود كه بيان روح از انديشه است ارزان ميفروشد چون گرفتار است. ما ميدانيم كه بشر امروز خسته است خسته و خالي و آنچه را كه بر او تعيين كرده انجام ميدهد خواه غلط و خواه … در آماج طریقت دانایی قدرت، آشتي است و انسانهاي قدرتمند تجاوزگر نيستند. هر چه تجاوز است و هر چه بيدادگري است در روح ضعيف انساني است. كونگدِراي: دروازههاي دانائي، يك حكيم چيني درداستان كونگ ميگويد: «دنيا همچنان تاريك است» ما انسانهايي بلا ديدهايم و من دريافتهام ازخود بيگانگي، بهرهگيري از انسانهاي ديگر، گرسنگي و بدغذائي، بدبختي بزرگ بشر است. «بشر در ظلمت است» روزي افراد مترقي كه پايه انسانها را دريابند چشمك ميزنند و ميگويند: «زماني بود كه تمام دنيا ديوانه بود» آنها به دانائي يا كونگ رسيده و با هوش هستند و آنچه كه واقع شده است آگاهند و از اين رو مسخرة آنها، نهايتي ندارد. اين حكيم در فقر انديشه زمانة خويش به بهرهمندي از آزادي فكر به دروازه هاي دانائي يا به كونگ ميرسد، خود را در بند جهل اطراف ميبيند، ميخواهد انسانها را راهنمائي كند، لذا در فاصلة برترين تواناييِ نيروي تن و انديشه گردهمايي ميكند اين مراد را كونگدراي مينامند. هـــورايما: «راز بزرگ» در اثر كونگ آمده است انسانها چون شب خفته بودند، ناگاه جرقة انديشهاي رنگ شب را دريد، آدمها را ديد و حركت چشم بسته آنها را بُريد، تا به تارَك زمان رسيد و انسان را به معبد و… به چراها رسيد. ابتدا حركاتي به دستها و پاها براي آهنگ فكرِ برتر و رسيدن به تواناترين تواناييِ نيك برتر انجام داد و راز قدرت سرود نمود و نداي 73000 تكنيك، تركيب و عكسالعمل سازي با تركيب دنياي نو انديشهاي آفريد و از دانايي و قدرت راز بزرگ بشر رسيده و آفريده و به «هورايما» نام گزيد. دينْما: « طریقت دانایی راز دوستي است» در مكتب كونگ و به زبان زاهدِ پير معناي اين واژه وحدتِ انسان خواهي است. پيرِ سخن در مظهر تضاد انسان، بيقراري، اضطراب، ترس، وحشت، احساس پوچي، افسردگي و هزاران نوع عواطف بيمارگونه آوردة قرن خويش است. «دينما» آزرده جدائي است. اين راز مبارزهاي از كانگدراي دروازههاي دانايي به «دين ما» اجرا ميگردد. آنجا كه نتوانيم سربلند و پرشكوه زندگي كنيم، غرورآميز زندگي را بدرود ميگوئيم، زيرا فخر و اقبال رايگاني نيست. نبرد راهبر نمايانگر شكافتن مرزها است و اين نبرد راز بزرگ پيروان طریقت دانایی است. ياهوما: «بزرگ» بدين آماج ياهوما، فُروزِ روز ميشود و با دانش خويش مييابد كه دشمن با زبان شمشير ميگويد، پس بايد با همين زبان با او سخن گفت تا به اطاعتِ معنا و انديشيدن آگاهش نمود. توكي: راز اراده را براي برتري جهانِ ديگر نيز ره ميكشاند و از مرز خود به مرز ديگري مي رود. حسّما: «جابجائي» پير پر درك كونگ ميگويد: دانش همان يادآوري نيست انسان غالباً از نيازهاي دروغينش آگاه، اما از نيازهاي راستين بيخبر است. وظيفهاي بر ماست كه انسان را بيدار كنيم تا او نيازهاي راستين را از دروغين بازشناسد. پير به عالمِ رونده نتيجه هر گونه جابجائي را « حسّما » ميگويد و بر انديشه رو ساز ميشود. ذاتِ ما: «سير آدمي به الهي» پير زبانش از گفتن راز "طریقت دانایی" لرزان و در پي دقايق هستي حيران است. زيرا او به انديشة طلب كنندگان، براي شناسائي و مدركِ راه دانايان خود را در بند ميكند و از خود پيشي خويش شديداً جلوگيري بعمل ميآورد، زيرا آنچه ميبيند اسرار آفرينش در بشريت و بالاخره آغاز حركت وي به مبدأ و در ظاهرحركت وي به پيش است، لذا در پرده سياه ميخواهد نور هستي را بشناسد. ابتدا خود را از عالم معنا ظاهر ميكند و به پيامآوري حق ميپردازد، اين راه بَر وي عبادت است و عبادت متوجه انديشه است. انديشه اولين پايگاه آن، حركت به سرعت است و حد آن از مسير فكر به علت سرعت است كه در حيرتِ نهائيِ عمومي نهفته است. بر اين آهنگ دقيقاً توجه خويش به مبدأ به ابتداييترين حركت يعني حركت به جان، انسان نور ميشود. اين راز در پيركونگ، گونگ است و در دانشكده و معابد سرود پر شكوه وي جاودانه است، ره گيريِ وي در عالم خاكي را «ذاتِ ما» ميگويند. بودِنْما: «حق» علم و تفكر گذشته را در حال حاضر ميسازد و آينده را ميبيند و بدين ترتيب از حدود تنگ زمان پا فراتر ميگذارد و به دورنمائي ميرسد كه ماوراي تغييرات فانوس خيال است چنين انديشه و تفكري جاوداني است. لذا در اين زمان آن زمان را ميبيند و آن زمان «حق» است. پير دانایی در سردر دانشكدة توآ سرود حق ميبيند و ميگويد انسان در يك دم باقي است لذا براي اثباتِ حق همراهان را جمع ميكند، نيايش به عمل ميآورد و سپس بودِنما ميرود. اوهمـا: «ذرة بــــزرگ» در اسرار كونگ ميگويند تمام كهكشانها در انسانها يعني من درك ميشود گنجايــش دو درك در بزرگترين اسرار و در كوچكترين آن يعني دو جسم قرار گرفتهاند. بـَرگمـا: گويند: گنج عالم فقط يكجا جمع شده و آنهم در وجود انسان است كه در بسياري موارد بدون استفاده ميماند. اين گنج قادر است عالم را در خود ذخيره كند و به اندازة نياز، استخراج نمايد. چومــا: «چـــراها» پير، عالم را ذرّهوار در انديشه خود مييابد و او ميداند عالم، قادر به جاي دادن انديشه آدمي نيست.انسان همواره در راديكال هستي به هستي ميرود و نبايد گرفتار زمان شود. زمان قبل از تشكيلِ سكون، چند نقطهاي بيش نيست . مَنتومـا: «رازِ ذرّات» منتوما راز ذرات انديشه در هستي است، هست چيست و نيست در چيست و مهمترين سخن، راز هستي است و آن چيز كه نيست در خود هست. ولي در تركيب ديگري است يعني زادن هست و مردن حركتِ پيوستة عالم گيري است.انسانها همواره مُرشد زمانند و در پي گفتِ آنند و از گفتن و گفتن راز ميدانند و كمتر از آنند كه راز هستي را بدانند. پير دانا در كتاب گونگ در دانشكدة «تـوآ» پِيگرد را ميگويد و از انديشهها كمك و طلب ميخرد. عشق او از معرفت راه در زمان است. هوس بر او حاصل نيست چون وي در شنيدن همه دركِ ذرات يا «منتوما» قرار دارد. افسانه پِرتوآ: چيني ها اين افسانه را تا ابد بخاطر سپردهاند و ميگويند: روح زنان و مردان شهر توآ به ديوارهاي اين معبد چسبيده است.چينيها ميگويند مردم شهر توآ زنده اند. آنها ما را ميبينند و ما را به ارادة خود دارند. چينيها ميگويند: آشيانة اصلي مردم شهر توآ در آسمان هفتم است و اين آشيانة زميني را آنان براي همة انسانها ساختهاند. ولي مردم نفرين شده خدايان از ورود به اسرار هستي اين معبد ميترسند. روزي پير معبد شادا گفت: بشنويد صداي پير توآ را كه خطابه ميخوانَد، بشنويد صداي اصلي يك انسان را كه راز هستي را ميداند، و فرياد زد: ما اينجاييم اينجاييم ولي وقتي پير شادا در چهره پيروان خود نگريست صورت حيرت انگيز ديد و اشك ريخت چون سيرتي نديد. پرتوآ دختر طلوع كونگ فو توآ است. چينيها ميگويند: بترسيد از خشم شالبندهاي شهر توآ بترسيد از قربانيِ شهر توآ و دخترِ پرتوآ، پس از آن پرتوآي زيبا با بدني برهنه در حاليكه فقط حريري بدن زيباي او را پوشانده بود در برج بزرگ شهر توآ زانو ميزند و سپـس به جاي دختر زيباي شهر توآ شالبند قرمزي با دو موي سپيد و سياه در برج توآ ظهور ميكند. (موي سياه علامت فكر و موي سپيد علامت جنگ شهر توآ است). در كتاب گونگِ توآ يا كتاب تولد آدمها و خدايان، يعني فكر آنها، آمـده است. نگاه كنيد قربـانيِ شهر توآ يعني «پرتواي پاك و لطيف را». نگاه كنيد عظمتِ تكامل اين انسان را، نگاه كنيد صورت مهر و زيباييهاي پرتوآ را. نگاه كنيد سرزمين پاك توآ را كه با انديشة لطيف آتشِ حيات گرديده است. نگاه كنيد، خدايان مردم سرزمين توآ را. نگاه كنيد همة هستي، همة ستارگان و همة مردم سرزمينِ ستارگان را كه حيات دارند و بر هفت آسمان امواج و بر تبديل روح ما آهنگ جاويدان دارند. مهرِ مـا، تو را: «خورشيد ساموراي» سپس اوكيما پيام آور شهر توآ فرستادة خود يعني اوسيما را به نزد بزرگ فرمانرواي سرزمين نفرتها ميفرستد. داستان شجاعت اوسيما اسرار غير قابل درك انسانها است.گويند اوسيما با نقابي سياه چكمه و شالبند سياه بدون سلاح از دروازة شهر توآ يكه و تنها از بين مردم سرزمين نفرتها ميگذرد مردم سرزمين نفرتها انتظار حادثهاي بزرگ را ميكشيدند. مردم نفرت زده فرمانروايان بدون فكر و درك فقط بنا به عادت فرمانروايان سنگ و خار و تيغ و نيزه به اوسيما ميزدند، اوسيما تربيت شده شهر توآ چون پاكي را از كرة خاكي گرفته و نفرت را با شمشير بدان دادهاند. اوسيما در برابر بزرگْ فرمانرواي سرزمين نفرتها قرار مي گيرد، خورشيدِ خدايان از سياه چال اين مردگان ميگذشت اوسيما ميدانست كه در برابر فرمانرواي سرزمين نفرتها قرار مي گيرد، گويند، هنگاميكه اوسي ما نقاب سياه از صورت خود برميدارد بزرگ فرمانرواي سرزمين نفرتها از نور آفتاب صورت اوسيما، كور ميشود، فقط صداي او را ميشنود كه ميگويد: اي كمترينْ مردمِ سرزمين نفرتها نگاه كن زبالة انديشهات را، نگاه كن جنگ و نفرت آفريدة انديشهات را كه جهل و ناداني بر قدرت تفكر بيكراني زنجير زده است. سپس اوسيما خطاب به سامورائيها ميگويد شمشير خود را در برابر خورشيد بگيريد و به نور آن نگاه كنيد من نشاندهندة آن نورم نه خون، چون خون به تيغة شمشير بريزد نور را از بين خواهد برد و حقايق دفن خواهند شد. گويند از آن پس سامورائيها از ديدن صورت زيبا با اندام ورزيده و كلماتِ انديشة اوسيما چهرة ننگين خود را درنقاب سياه مخفي كرده اند و بزرگ سامورائي سرزمين نفرتها به منظور آن همه جنايت و خيانت شمشير سامورائي خود را به دل فرو ميبرد. اوژَن اوژَنده بي اوژن اَف آف اَفسر اِنگار اِنگاره اِنگام اِنگامه اِيوازه ايهام اِبهام اَيا اِي اَس اَس اَكيس اَستَرده اَسرار اَستـِه اِنســــداد اَنســـــاب اَنســــــال اِنسبِـــــاك اَسنـــاد اَسپـــاه اَسبـــابي اَسلــوب اَستــاني اَستــار اَستــاره اَس سِرِشت اَســروش اَسپــُردن اَسهــار اَس سِرشتــن اَسپيد اِنســـان و زمين امانتي بود به نزد بشر، تا سيماي خلقت به كمال برسد و دانستيم كه بشر راهِ استفاده از تجربة كمال يافتة خلقت را نميداند و در نتيجة تكرار به فساد ميكشاند و بهغلط بكار ميگيرد و در حكمتِ عالم ذرهاي بيهوده خلق نگشته و فقط جابجائي است. پس بر اين اصل، اساسنامة سياره زمين بر اصول 7 مايگاه به بشر شناسانده گشت تا بدانند نام زميني را كه ميليونها سال در انتظار لحظة تحول و فرمان آن بودهاند چيست؟ طبيعتِ جهان بدون انسان نه زيباست، نه زشت، نه نيكي، نه بدي بلكه تاريك و خاموش و بيصدا است و گونهاي گورستانِ به دُورِ حيات و مقامش ناپيداست و گر صدائي از ندائي، چه گياهي و جانوري به گِردِ دستگاه عصبي كه در خورِ تكامل، به بودِ حيات سوزند در مقام طبيعتِ آني و گذرا و در سختْزماني و سادهبياني تجاوز نكند. به گِردِ آفتاب هستي بخش: انسان شاهكارِ هستي، داراي قدرتي نامحدود و سلسلهاي از زيستگاه فرِّ انديشه است، انسان اشعة پرتوان و حاكم بر تاريكيهاي زمان، از جوششِ تن به روان و به فرمان علوم، راهيِ آسمانِ بيكران و در اندرونِ عالمِ كيان پيش ميرود تا به نداي هستي بيرنگ و جهان پژوهنده، حاكمِ بر آن شود. اَي يا آفرنده ميرميرم؟ يا اي ابراهيم زائي لائي بِرائي راهي مَنْ مَنْ مَمْ يا اي ابراهيم ذاتي ميرم زو زائي يا اي ابراهيم زاوي زيب زاد خواهي يا اي اَي يا يا اي ابراهيم يكتاي تنها چــرا مــن مــَم يا اي ابراهيم زو زاد زادي زمي زن زنشت نورائـي اَي يا آفرندة رهائـي يا اي ابراهيم زي زيد زمـــوني زمانه تومائـي اَي يا آفرنده آهَمَنْداني يا اي ابراهيم يا اي ابراهيم زِبـــَر هفــت مايــه رستن زار اِنشـائـــي اَي يا آفرنده روشنائـي اَي يا آفرنده فَرستگان به خدائي آكنــــده چِرائــــي كاوش انسان در جهان و باريك شدنِ انديشه آن به عالم ذرات و كشفِ سرعت و قدرت نور و مجذوراتِ سرعت نوري و ورود به جهانِ تازة تاكيوني و ذراتِ بيبار يا بيجرم در نهايتِ سرعت و از بينهايت، بين دو صفر بيانگر گنجينة اسرار انديشة انسان و فيزيولوژي آن ميباشد. پس با توجه به معادلاتِ زمان، فيزيولوژيِ انرژي آنرا ميتوان از سرعتِ ابتدائي در پايگاه جسم ««تن»» و در بينهايتْ سرعتِ روان در زواياي اين جهان، نشانه كرد. پس انسان در حداقل جرم و هزاران اسرار و انرژيِ يك سلول و تودةمنبعِ انرژي پنهانْسلولي بر فيزيولوژي انرژي و بصورت يك دستگاه عظيم و دقيق و در بينهايت سرعتِ دَوَران ولي در مجموعه ذرّات كه در جابجائي اين ذرّات، امواج، و از امواج ارتعاشات كه باعث تغييرات و سبب تضاد كه باعث بقا و راز اين بقا به خويش و به بيان متفكران يعني فلاسفة قرون «رياضي دانان»، «فيزيكدانان»، «شميدانان» و بويژه فلاسفه علمي در قرن بيستم و بيولوژيستها كه در جهانِ هستة سلولي دياِن اِي (DNA ) و تركيب و تغيير انرژي تا بينهايت زمان و از دو صفر تن و روان و فيزيولوژي كه به كمترين دقايق و لحظاتِ درك آن به آفريدگارِ خود يعني خط و زبان و كشف راز اعداد و پايداريِ جهان از صفر تا بينهايت و بينهايت به صفر زمان، سازمان دهندة كلام از شعر و هنر و كيش و غلبه بر ارتعاشاتِ آوا و نوايِ موسيقي در اسرارِ جوشش و آرامشِ مردمان، دستيابي به راز كيهان بويژه در پَسْ تاريخِ زمان، ميتوان اهرام مصر و ديگر بناهاي اين جهان نمونه نمود. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 17:26 توسط همراهِ همراهانِ حق و عدالت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| آقا ابراهيم ميرزايی راهبر |
سلام بر بهار مردمان و خرمی روزگاران
|
| پیوندهای روزانه |
|
نظرات مردمی سازمان علم حق و عدالت آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
نوشته هايي پيرامون پروفسور ابراهيم ميرزايي رهايي محمد ابراهيمي |
|
RSS
|