![]() |
![]() |
|
| تحت راهبری یگانه نجات دهنده آدمیان " آقا ابراهیم میرزایی" |
|
مالكِ مـايه مـا سُوره مـــاسَــوا ما سورْ ماسيدَن مـاسَوا اَلله مَآب ماســوا اَلله مَــآل ماهِـر مــاهـار ماهِــرْ ماهـه مـاهيـَت مـانـا ماهيـَت ماننـد مانـنده ماشـا الله ماننــده مـاي مـادون مـاوراي مـادون مـارْدي مـادينــه مـادام مادينه مَـآرَب مَـآوَبْ مار كـلام مـآوَب مـادي مَــآخـذ مـــاري مـأخذ مـآذن مآكِل ماهـوار مـآكـِل مَـآلـي مــأنَستـِه مـاز مـانسته ماشور ماشوره ماشـرا مـاشـوره مـاسوره مـاره مـامي مــاره مـاهيچــه مـايــه ورمـانــــي ابرامْ سَر ابراهيم ساليان سال سـار سـر سرْساريـه ساريه سـَياره سَيّار سالك سـي رنگ سَـر ســامي سامِ سـازْ ناسـاز سَيّـاس سـي چيـده سـَرسِيـر سارا ستايشگر سَـر سيـزده ســارْيكتاي ستـوان ستـوده ســَر سـَـروار ســــره سن سَـــرينگاه بروني دروني سِكستن سزيده سرسيران سارمند سامان سرين ستونه سـريـار سر سوز يارومه سي پـاره سپـاسه سر سوزِسف رنـگ سزاوار سـر صـامـت سي زك سـر زن ستـردن سَــرسَــت خيزيــدن سَرسام ساصي ساي سازش بازگـــردان ســـر سيره سَيــــال سيـه زير سَيــالـــه سَـــر ســـرخ نشان شال خلائي در نهايتِ توان، سرد و جوشان و به حداقلِ طولِ خونِ سرخِ روان، بي بيان، بي نگاه، بيحركت، بيجا و مكان بيجرم، دور و نزديك به همگان و در سكوتِ زمان به ذرهاي تكان، اين جهانِ من است در من است روان، « من با دو چشم به اندازه دو جهان » ميبينمش اي انسان، نهايت تا بينهايتْ طوفان. «« مِي رَز اي ياب راهيَم »» «« شالِ سرخ، خونِ پيكرِ هستي است و كمترين ظهور ممكنه »» تن روان بِه تن روان نِه انشـــاي هِــي هـُو هِنگامــه زمان نهان آزماي جو هنگامه جو گونه اَنداچه هيــولي جــوهري تو رهائــي روشنــائــي بيــن اَبيــن پَــرمــان گوشـــدار كنون زهنجــه گدازيدن گداختن سوختن تفتاب تفتيدن تفسيدن ســوز ســـوزنده جانســـوز اي يا آفرنده تاش ترسيــم يا اي ابراهيم يا اي ابراهيم تــوآ به بشر حقِّ انديشيدن و دُرُست انتخاب نمودن و ارتقاء يافتن داده شده و دانستيم آزاد انديشي در دركِ بشر نميرود. نيازِ جهان كنوني ديگر دعوت نيست امرِ فرمانِ هستي در پنهان، عملِ آشكار زمانِ آدميان ميگردد. جهان از دو سوي در داوريِ پنهان است و تماميِ واژهها تشبيهِ زمان است و خود در جهانِ پنهان دارايِ معناي ديگري است و اين انتخابْ در اولين گشتِ گَردة ديميِ اوليه، براي كِشتيْ مجدد و پرورشي ميباشد. «« مِي مو اِي يابْ راهيَم »» و اين گردونه براي زايش و ميرِش گذارده شد تا به ميرِش و زايش برسيم و اين در عالمِ ماده به پايان رسيده. خلقت براي اين به كمال نرسيده كه فرمانروايانِ سرزمينِ نفرتها بتوانند تصميم بر بودن يا نبودن انديشهها و جانها بگيرند. بشر بدون هيچ ميزان و تِزي زمين را آلوده مينمايد و رَمَق آنرا ميمكد و به جاي بهره بردن از انرژي هستي و كمال را، در مالكِ پنهانْ يادآور شدن، به نابودي و ويراني ميپردازد و به جاي آنكه در امانتِ وحدت انسان داري خود را كمترين بدانند صفحات تاريخ را از حسرتها و خود خواهيهاي خود پُر مي سازند. پس بشر را در طبقاتِ مختلف براي تجربه نمودنِ زواياي خلقت در آزمون نهادهايم و دانستيم كه اگر به بشر اختيار كامل داده شود چه فاجعهاي پيش خواهد آمد. چگونه به اين نمي انديشند كه بياراده زاده شده و بياراده ميميرند و بياراده تفكر در مغزشان شكل ميگيرد. در كمترين آزادي براي آزمون هستي چه گوساله پرستي ظهور نموده؟ چه با اطمينان رأي به بودن يا نبودن ميدهند؟ ولي خلقت اين نيست و تصميم بر سر اين سيارة امر بوده و هست و در اين لحظات،كوچكترين ذرهاي از نهادِ فرمانِ چشمِ پنهان دور نيست. «« ميانگو راي ياب راهيَم »» تار تارين تار تافتن تَفتـه تَفـتين « هَـمين» گاه ناگاه آگاه آن آفْ تاب آفْدم آفَــرِه اَي يـا آفرنده يـاران؟ يا اي ابـــراهيــم هـفــت گاهــــي ز هفــــت « مايـگاهي سـر» يـا اي ابـراهيـم ديـدار بــيـدار رَسـتخــيــز فـرمــان گــوش دار « ديـــداري نــشان » اَي يا آفرنـده اَي يـا آفرنده آفريدن؟ يــا اي ابـراهيـــم « آزموده آزگار » اَي يـا آفـرنده اَي يــا نهــان پيدا پـرمان راهبـــرِ فرمــــان ما بايد يك صدا و با آهنگِ قدرت يا وحدتِ منطبق بر منطقِ انديشهها و با فرماني پيش به سوي انقلاب فرهنگي تا ظهور در فرهنگ انقلابي، از طوفان بشر سوز گذشته و به آزاديِ درك شده فرمان برانيم. من به ندا و صداي انقلابي شما ياران انديشه ميكنم، انقلابي مستقل از همه انقلابات جهان، انقلابي كه در نهاد خود، فرمانِ رهائي و آزادي را بـه بشريت سرود كند. انقلابي كه نداي فرهنگِ انقلابي دهد و فرمانِ يك قيام را به جهانيان سر دهد. من در انتظارِ آن لحظه بزرگِ راه انقلاب، با تـواَم و ثانيه شماري ميكنم، فرا رسيدنِ آن لحظه، شُكوهِ زندگيِ منست. آن لحظه فرمان آزاديِ بشريت و فـرمان صلح و پيروزي، آغازي بـر خلع سلاحِ عمومي و بقايِ نسلها از خطرِ سلاحهاي هستهاي وپايان جنگ وستيز كه يگانه با انقلاب زنان و ظهور شما يارانِ انديشهام امكان پذير است. بايد آغاز كرد و لحظات پرشُكوه حال را به فرداها وا نگذاشت. من در برابر چهرههاي كنجكاو و پر اميد جوانان و به آينـدة تاريك و روشن و برابر هزاران سؤال و مسائلِ پيچ واپيچ آنان سفر ميكردم. من در اوج، ولي كوچكترينم. من با افتخـار در رديف ايـن يـاران مي نشينم، شـايد دنياي مجهولات را برميچينم و انتظارِ فرداها را ميبينم. چهرهام جوان ولي انديشهام از درد پر است. من دريـافتم بسختي ميشود حقايق را به انسانها بازگفت، انسانهايِ امروز بي اعتبار از انديشهها و در حيرتِ نابرابريها و در آرزوي برابري به قيام وشهادت سو گشودند. ازشما ميپرسم، آيا راه حل اينست؟ آيا پنـد تاريخ چنين است؟ آيا به سرگرم شدگانِ انسـاني و بساده زباني، ميتوان راه را گفت؟ چطور و چگونه بايد حقايق را گفت و پذيرفت؟ بايد حقايق را گفت همانگونه كه پيامبرانِ بحقّ گفتند و بر آنهائي گفتند كه حتي قصدِ جانشان كردند. بايد عمل كرد و حقايق را به كرسي درك انسانها باز شناساند. همانگونه كه دانشمندان و بينشوران و ابداعگران با زجر و محكوميت در زمان، تا پايِ جانشـان به ايستادگـي، پايـداري كردند تا به راهگشـاييِ انسان و توانْ بخشيدن به انديشة آنان رهنورديدند. بايد آغاز كرد و از سختيها و رنج و موانع و حتّي مرگ بخاطر رهائي انسان ترس به خود راه نداد. بايد تهمت و شايعات و توطئهها را پذيرفت. بايد گفت و بيپروا هم گفت. من دانشِ فيزيولوژي انرژي را به انشاي تن و روان بر خود پايگاه ساختم. من با درجه علمي فلسفه گرائي، به توان راز هستيبخش و در نتيجه انسان را، در آن يافتم. من با قدرتِ تكنيك، تركيب و عكسالعمل سـازي و مبارزة تنبهتن و دريافتِ شـال سرخ با آخرين مرتبه جهاني براي كنترلِ انـرژيِ انسان و صلح را از درون آن يافتم.(من در درجه استادي جنگهاي چريكي و جنگ منظم و به تجربه دريافتم كه جنگ حاصلِ جهل و ناداني، ولي به جبر زمـان بـراي درك مسائل انسان و ظهور، مسئول و متعهد ساختم). دوست من لحظه ها هستند كه دوران سازند.« بر ما سه راه بيشتر باقي نمانده است »: اوّل: جنگ و مرگ و شهـادت، دوّم: وحدتِ منطبق بر منطقِ انديشه هـا، سوّم: نوآوريِ منطبق بر نيازها و به اعتبار رساندنِ انسانها، جنگِ انسان با درون خود. بشري كه بر پيامبران و انديشمندان و دانشمندان، و خدمتگذاران در هـر زمـان، اعتبـار نبخشيده و با زجـر و شكنجه و آزار تا مرحلة قصدِ جانشان با تمام بيرحمي و انتقام كه اين انتقام جنگِ درون سوز و ويرانگري و اندوه و دربدري را بر ما حاكم نموده است. دنياي آينده جاي ناداني و غفلت نيست. دنياي آينده بر همه مسائل و حتّي كوچكترين مسئله بي گذشت نيست.به اميد طلوعِ آزاديِ درك شده در انقلاب فرهنگي و روز پيروزي كه در انتظار ماست. « من با تواَم » «« ابراهيم ميرزائي »» |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 17:22 توسط همراهِ همراهانِ حق و عدالت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| آقا ابراهيم ميرزايی راهبر |
سلام بر بهار مردمان و خرمی روزگاران
|
| پیوندهای روزانه |
|
نظرات مردمی سازمان علم حق و عدالت آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
نوشته هايي پيرامون پروفسور ابراهيم ميرزايي رهايي محمد ابراهيمي |
|
RSS
|