![]() |
![]() |
|
| تحت راهبری یگانه نجات دهنده آدمیان " آقا ابراهیم میرزایی" |
|
م م م م م م م م م م م م م م م م م م م ي م م ي م م م م م م م م م هـ ي م م ي ر م م م م م م م ا هـ ي م م ي ر ز م م م م م ر ا هـ ي م م ي ر ز ا م م م ب ر ا هـ ي م م ي ر ز ا ي م ا ب ر ا هـ ي م م ي ر ز ا ي ي يم مي يم مي يم مي يم مي يم مي ميــــر زِائي اَرائك اَريكه سَرير مُحمّد احمد زا ده نـصرالله آب ادي انسـان افســــر آفرنده آفرندهي گاهنبـار آينه آينه پرگار پروردگار پروردگار راپرهوني به تكرار به تكرار دو كوژان به تكرار گاهنبار آفـرنـده بِهَنجار هَنجـار هَنجـار هَنجـار هَنجـار م ي ر ز آ ي يك سه يك هشت هفت يك يك لب يك لبيك يك دو سه چهار پنج شش هـفت يــازده مليـون مـيليـارد آدم خـدا ذات ژنـده غـفران گار شـش هشـت دو گويـان يـــــــم مي مي يـــــــم حَـوا آدميـان آوا شمـاره، بـيزمان سيمـا كلام، زمـان و آنگاه ميرْ مالكِ پنهان، صورتِ هستي را در كمرِ كيهان يعني زمين به زايش نهاد و خلقتِ ماده را در آن شكلِ كمال داد. پس، از تندي به كُندي و زمان رسيد و خود را در همه زوايا ديد و خلقت را در مكتوب بَنابُن تا بيپايان قرار داد و جهان را پايانِ بيآغاز تا در اين آزمونگاه، خلقت به تكثير انواع و گونهها برسـد و تمـامي زوايـاي هستـي به دركِ امواج و تبديلات، از كهكشانهاي دور و نزديك بررسي گردد تا پسندِ خلقت صورت گيرد و بـراي اصلاحِ ايـن كشتـزار، پيامبران را براي شتاب و راهـنمائي بشـر و دركِ ارتـقاء و انشـاء فرستاد و بـدين ترتيـب شش تمدن هستي به پايان خويش رسيده و اكنون در بازوي كيهان و در تمدن هفتم يا رازِ مجهولات جهان ميباشيم. پس با ظهور مركز پنهان يا مالك هستي كه تمامي مجهولات به وي ختم گرديده پرده از راز مجهولات برداشته ميگردد و سيكلِ هستي كمال خود را طي مينمايد. آ آفـرين آو آفـرين آف آفرين گاه آفـرين جاه آفـرين كَـه آفرين كَـه آفـرين كـَه آفـرين كَـه آفرين كَـه آفـرين كَـه آفـرين جان آفرين كَشف آفرين آفرين به تاريخ يك يك هفت هشت يك سه يك زمانِ تولّد و ظهور مالكِ خالق، سن سياره زمين دانشكدة انشاء تن و روان به پايان رسيد و تكليف بر بندگان به كمال خويش رسيد. ا ب ر ا ه ي م م ي ر ز آ ي ي : مهديِ نهاندم، بازگردان، زمان در بيزمان، انسان روانْ سر، سر به سر مايه به يك پرتو سراسر، گونگه توآ. كنـون نـويد خلـقت به ظهـور خـدا، بشارتِ محمد به ظهور امـام زمان، و انجيل به آمدنِ عيسي و فارقليط يهوديان، هورمزد زرتشتيان، كريشنايِ برهمنان، بـودايِ پنجم، اُمِ هنـدوان، بشارتِ داوودِ دانيال، يوحنا و ظهور انسان كامل و ديگر انديشههاي جهان به هر زبان بر ياران و بنـدگان شايسته كه اين خلقت را آزمونگاهي بيش ندانستند بشارت و مبارك باد. آفرنده آفريده آفَرَش آفريدا آفريدگارا آفَندا آفرين آفَرَنده آفَريننده آفرآزه آفرين آفرنده آفريننده آفْسَرْتَن آفرين سيارة زمين دانشكدهاي است كه تمامي علوم در آن به راز مجهولات و انتظار فرمان رسيده و كنون كه تماميِ هستي عصاره شده در اختيار ميباشد لحظة برداشتِ محصول و پسند و انتخاب فرا رسيده جانِ روان و چهرة پنهانِ هستي به ظهورِ زمان صورت گرديد تا نتيجة آزمون جهانِ مادي يا تمدن ششم را براي فرماني ديگر به راستايِ ميان و ترازين آن يعني ماده و روان و تَنْ نور يگانه دانشگاه روان و هر ذره به اندازه دو برابركل كون و مكان، رهنمون نمايد. كنون، تجربة اين زندگي براي نيايِ خلقت پس از ميليونها سال انتظار، نويد خلقت ديگري است و هر گامِ ميرِ مالك انتخاب و تحصيلي است براي فرماني ديگر. اينگاست كه جُمودِ نُمودِ بيرنگ، سوگندِ تصويرِ پر رنگ را به ربود هر رنگ زاده ميكند و مجموعة سرعتِ عالم را در نـيستي تصور به هستيِ بيـرنگ ميدمد و مختصر تحركي آشكار تا فرض بينهايت به دريافتْ و درك، در خود ميپروراند و همة ارتعاشات و امواج را در مقابلة او ميكند و در شُكوهِ پيرِ هستـي، تكامـلي از جهـانِ پـنهان به جـهانِ آشكار ميريزد. «كيست انسان؟»…........ فرهنگ زمان در بيزمان. اين بيان رازِ جهانِ هستي در فرِّمادونِ ماديِ ماده نـر ماوراي مينـوئي است. آهنگي اسـت كه مـادة متحرك را جان ميدهد و روحِ روان را در معبد انديشة انسان ميسازد و يا انسان را ميسازد تا هستي كه در آن به جولانگاه موجود رسيده مهجور نسازد، به فرازمان اسطوره نگاشته و راز انديشة انسان را باز يافته. «دانستن» فرماني بر تاريكيهاي زمان و فرمولي به دركِ جهان، بي زمان. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 17:29 توسط همراهِ همراهانِ حق و عدالت |
|
|
اَبْ راهـيَ م ميم يَرزائي ميم يَرزائي، يَر عدالت است و زا برگردانِ عالم هستي. و خلقتِ انديشة بشر يا بدنبال عالمِ ماده بوده يا تمنّاي عالم روان و حد ميان از اين دو دايره، به شناختِ بشر نبوده و پنهان بوده پس نهانِ پنهان به تولدِ ميان رسيد و ميزانِ دو سوگشت. نشان وارة شاهين نمايِ تن و روان: دو گـوي از دو سوي يادآور دو نـيروي مادي و مينوئي يا نمودارِ دو جهانِ تن و روان است، جهانِ تن يا جهانِ آفرينش، كه انسان براي زيستن و از بخششِ زندگي بهرهمند شدن، بدان نيازمند ميباشد. جهانِ روان يا جهانِ مينوئـي كه آدمـي را در زنـدگي راهنمائي ميكند و از رساانديشي و فرهنگ و دانش و براي بهرهمند شدن از زندگاني ياري ميبخشد. سوگندِ نگـاه: سوگند به پيرانِ پارس و عارفـان و انديشمنـدان كه در اين پُشتـه از زمين جايگزين شـدند و از راه بازتابِ فروغِ هستي در آئينه نهادِ خود پرمعناترين و درخشـانترين پيالههاي فرهنگ را چكة هستي، هستـا كردند. سوگند به آئين بزرگي، به راز هستي بخش، به آنها كه بدين راه بار يافتند و در هستيِ بيرنگ يعني انديشة پاك و گوهرِ بازتابِ همآهنگي، منش با آفرينش، ازراهِ بينش نمودند. سخن پير: بِگِرد آفتابِ هستيبخش، «انديشه راهبري»، «پاسداران انسانيت»، «پيشتازان بَرتَر منشي، نيـكي پناه شما باد». ««گر به خود آيي به خدايي رسي، بخودآ»». امروز در ميدانِ كششِ نبرد شايستگي هستيم و بايد در نبردِ خود يابي از تاريكيهاي زمان بگذريم، جهـان از آنِ مـاست و فَـرازِمان تاريخـي، هـدف ما خـدايگانگي، «تـوانائي»،«هستي داري»، «يگانگي»،«هم آهنگي»،«ديدگاهِ يگانه» و خود شناسي است. از راه بينش، هستي را در انسان و انسان را در هستي ديده تا «فُروزِهها»،«آهنگها»،« انديشهها»،«گفتارها»،«كردارها»،«زيستنها»،«آگاهيها» ،«خواستنها» بـه خـود فـرورفتن و انديشيدن به جهانِ درون را با معناي انسانيت در خود جاي داديم. «بفرمان نهاد» «سوگندِ همراه» از سپهرِستانهايِ: «ايمان» «آزمايش» «دانش» «خرد» «هـنر» و مِـهـرميگذرم تا به دروازههاي خود يعني وراي انديشهها «كاخ انسانيت» درآيم. ميكوشـم تـا همچـون فرهـنگِ درخشانِ ديرينة خودْ روانِ مردمِ گيتي را به نيرويِ راستي و منشِ پـاك توانـا سازم تـا آشتـي پديـد آورم. از روي فرينْ پِي پشتيبان جاويدِ نبرد نيكي با بدي هستم، براز هستي بخش آگاهم. به اُورنگ اُپراي فرهنگ يعني«من» «خاك» «خون» «خط» «تاريخ» «كيش» «دين» «فلسفه» «هنر» و «شعر» و «يگانه بيني» را راز سرافرازي ميدانم. به هر واژه كه از زبان جاري گشت ارج مينهم. « در انديشهام » « انسانِ آگاه كسي است كه به ارزش زنده ماندن و تحرك واقف است.» ديپلماسيِ جهان كنوني، تضاد بين كشورهاي سرمايه داري و كشورهاي فقير و هر گونه جنبش ملي، تضاد بـين وحدت گرايي و كثرت طلبي، تضاد بين منافع ملي و همبستگيهاي بين المللي، تضاد در زيرساخت و روسـاخت جامعه واقعيتي موجود، دُگماتيسم و انجماد فكري و آيه پرستي (بين هست و نيستي كه ما را در بر گرفته) تضاد انسان امروز «حل راستين تضاد بين ذات و وجود، بين جهان عيني بروني و جهان نفساني دروني، بيـن آزادي و ضرورت، بين فرد و گونه است» و اينست يكي از اساسيترين تضادهاي بين المللي تاريخ امروز. امروز هيچ رويداد و تصميم و تداركي جدا از مسائل اجتماعي، اقتصادي و سياسي نخواهد بود. ««« آخرين فرصت براي جهان سوم ( 2000-1974 ) چه وقت رسيدن يا چگونه رسيدن »»» ««جنايت عليه انسانيت»» تحتِ چنين ايماني است كه ميگوييم انسان اجتماعي ناگزير است كه تا حد گياه، به بودن و وجود داشتن تنزل نكند و نسبت به روابط حوزهايِ زيستِ خودش اسارتگرا نباشد. زندگي نبرد انسانهاست در اين نبرد خواستهاي فراواني پيش رو داريم. خواست ما چـيزي نيسـت كه بتـوان از آن چشم پوشيد. چون آنچه ما ميخواهيم خواست همه انسانهاست. غرب امروز از كران تا كرانِ ارزشها و ميراثهاي فرهنگي و اجتمـاعي و اقتصـاديِ خود احساس پوچي ميكنـد. و نسل جوان، دو گانگي بين چهرة كهنه و زشت ارزشها و صورتك خندان و بشّاشي را كه روي آن گذاشتهانـد بـا تمـام وجود لمس ميكند. چون زماني خواهد رسيد كه همه براي نبردهاي تازهتري از نو زائيده شويم. هر چه انواع تازهتري از محصولات و فرآوردهها ساخته ميشود با قدرتهاي بيگانهاي كه انسان را مطيع خويـش ساختهاند، ميافزايد و راههاي تازهاي براي فريب دادن و غارت كردنِ مردمان گشوده ميشود. انسان، روزبـروز زَبونتر ميشود و انسانيت او هر چه بيشتر در مُغاكِ مذلّت فرو ميرود. شالوده و روبناي جامـعه ما انـسـانها را ارج ميگذارد و ميشناسد . آنهايي را هم كه قدري از اين اصول بدورند ميسازد بدون آنكه از ميانـشان بردارد. «ذِنِ ما فارغ از رنگها و نيرنگها است» او سياه، سفيد و زرد نميشناسد و فـقط به رنـگ «خون» توجـه دارد. ذنِ من و تو، همه خونها را پاك ميداند، اگر آلودگي هست در انديشههاست. نوع بشـر هراسان و نگران در ايـن انـديشه اسـت كه آيا از قدرتِ چيزهائي كه خود آفريده، از عملِ كورِ ديوانْ سـالاريهايي كه خود بر گماشته است نجات مييابد يا نه؟ به همين جهت هميشه غرور ملي خود را حفظ خواهيم كرد با اين توضيح كه غرور ما، مرزِ جغرافيائي خاصي را شامل نميشود.چون خود را متعلق به تمام گيتي ميدانيم. نگران همةانسانهائيم. من و تو هـميشه برادرِ مـردان و زنـان همة ملتـها باقي خواهيم ماند. كسانيكه براي انسانها پيكار ميكنند، رنج ميبرند، پيروز ميشوند. كلام من و تو آزادي و يگانگي تمام انسانهاست. بر اين اساس تمام پديـدهها بايـد در خدمـت و تعيين كنندةاين آزادي و يگانگي باشد. اصولاً چرا توجه نكنيم به مفهوم واقعي زيستن در دوراني كه در آن به اسارت افتادهايم؟ دوران برتري تفالههاي دارنده ابـزار و وسائل توليـد. دوراني كه آدمهـاي متعقـّل را نيز واميدارد كه بـصورت پيچ و مهرههاي دستگاه عظيمي درآيند. براي دوام بخشيدن هر چه بيشتر استثمار طبقاتِ اكثريت محكوم بـه وسيله طبقـه يـا قشــراقليت حاكم. «دنياي ما پر از نابرابريها، تضادها و تجاوزهاست». پر از بيدادگري و تاراج است «تاراج ثروتها» فرهنگ تمدنها و انديشهها. در گوشهاي از جهان افراد با قدرت تكنولوژي خود آسمان را تـسخير ميكننـد. در گوشهاي ديگر فرهنگها و تمدنهاي ديگرِ كشورهـا از طـريق تلـويزيونِ وارداتـي به تماشـاي ايـن قدرت مينشيند. بـا چشمـاني خجـل، چهرهاي متعجـب و دهانـي باز و مغزهايـي كه گنجايش پذيرايي ايـن پيـشرفتها را ندارد. چرا؟ چطور؟ چه بايد كرد؟ در آنسوي اكثريت رهگمكردگان، در اين سو آزاد انديشان انگشتشمار كه بيثمريشان معلول همنـوعِ رهگمكردهشان است و ديگر هيچ. دستة متجاوزين هم كه هر روز فربهتر و دريدهتر ميشود ولي دوسـتِ مـن با هـمـه اينها كه بر تو گفتم حق نداري بهراسي و سرت را در لاك خود فرو بـري. فلسفه انساني تو تمـام ناهـنجاريهـا را سركوب ميكند. دوست من فقدان اين اصول و گرايشها رمز و راز ناتواني و زبونيِ كنوني بشر است. روان چيست؟«روحِ ژرفائي چيست؟» ( انديشه انسان، بايد بر بزرگي او فرمانروا شود.) «دركِ روح جهاني، جهان در رهبريِ روح بشر است» «اراده چيسـت؟» اراده حقيـقـت انسـان اسـت، انسـان ميزانِ همه چيزاست و «بالاخره كيست كه بـگويد معلومات و دانش تـو از چه راه به درد جـسم تو مي خورد.« دركِ روحِ بشر»،« كشــفِ صفر»،« اثـبـاتِ تأثيرِ فكر در عضلات»،«راه تسلـطِ فكر»،«آغـاز نمايش تن و روان»،« كـشـفِ رازِ حيـات»،«انـسـان بـه تماشـاي خـود»،«ذن»،«جهـان تـن و روان»،« آيـا انسـان را مي تـوان شنـاخـت؟»،«فـرزندان ما به كجا ميروند؟»،«آفريننده در پـي كيست؟»،«آيا ميتوان از تـأخيركنندگان جلو افتــاد؟»،«بهـوش باشيد مـن قاصـد صـاعقه ام»،«اختلاف مـردم با يكديگر از كجاست؟»،«جهان پر آشوب امـروز بـا نوجوانان و جوانـانِ شكّاك به كجا ره خواهـد برد؟»،«خـود قانون نفس خويش بـاش»،«چطور ميتوان به مردم ارادة نويني تعليم داد؟»،«پختگي فكر»،«راز جهـان»،«خطِ تاريخ بشر»،«تاريخ فكر»،«بهشت وجهنم چيـست؟»،«زِبَر مـرد كيسـت؟»،«آيا مرز دانائي بشر اشغال شده؟»،«بنگريد چگونـه انسانهـا به شمـا نگاه ميكننـد و ميخندنـد»،«آيا خندة آنها منجمد است؟». بالاخره چيزي اتفاق ميافتـد كه تمام دهانها را خاموش سازد و تمام چشمها را ثابت نمايـد، ما در اين دنيا چه ميكنيم؟، «شيطان بالاخره چيست؟»،«آيا در دورانِ خام عقليِ انسانهائيم».«بنيان روح پليـد بشر چيست؟»،«آيا بشر امروز ويرانگر است؟»،«انسانها چيزي دارند كه به آن مينازند، بدان چيز كه مينازند چه نـام داده اند؟»«ضعـف و درد بشر چيست؟»«علت تحميلِ عقايد اشخاص براي چيست؟»«آيا جهان از ما پنهان است؟»«آيا ميتوان هرج و مرجِ غير قابل اغماضِ جهان را بوحدت و نظم مبدّل كرد؟»«زماني كه مردم توأماً شـروع به استـدلال كننـد چه پيـش ميآيد؟»«آيا مـردم در غـم منافـع خصوصـيِ خـود فـرو ماندند؟»«حق و مـن»،«فلسفـة ما معطوف به دوست داشتنِ اين جهان است؟»«داوري درباره ملتها وابستـه به سرنوشتي است كه در فـراگرد تاريخ جهان در كمين آنـهاست».«آيـا دادگاهي وجود دارد كه دربـاره ملـتها به درستي داوري كند؟»«جهان و نمايش واقعي از اين جـهان».«آيا وقت آن رسيـده كه بشـر هـدف خود را معين سازد؟»«آيا به پـايانِ انسان در روي زمين نزديك شديم؟»،«كشف حيات»،« نفوذ به مرز دانائي». يا اي ابراهيم يا اي ابراهيم آمِن يا اي ابراهيم يا اي ابراهيم اَبْلَكْ يا اي ابراهيم يا اي ابراهيم بيمَربَر مايون بر مي بودش بشَربَر يا اي ابراهيم بين يا اي ابراهيم اَبين اَي يا آف رَنده بَرهون بَرهون بَرهون بَرهون بَرهون بَرهون برهون كَه پَر مامير يا اِي ابراهيم بَراهين يا اي ابراهيم اِبرام حَي ابراهيم بِهين بَر بُروشان بِزان بَركاشت بَرزخ زَبان زَروان «« اَبرا حَيَّم مير زِآئي »» در ابتدا كلمه بود، كلمه نزد خدا بود و خدا كلمه بود، « كلام اَللهِ مجيد » اَنـوَر نور اَنـوار اَنْسَــب اِسم اَسمــا اَستَرَن اَسپري اَستدبار اَسپُردن اَسپَراست اِستيغ اِسرافيل اِنسـان موج تَمَوُّج اَمواج اِستدراك گره دو ميم گره دو عالم است. هستي كاشتي ديمي بود و زمان تا به امروز در كشش نبرد شايستگي، پس تركيب بود و تمام تحولات و آثار بيانگر قيامت زمان و تمام تولدها به دنـبال يك تولّد بود و تـمام معلـول هستي نشان از يـك عامل و كمـالِ تجـربـه زمان فقط در قالب انسانگونگي بود و انسان، خدا گفت، پس خدا تشكيل شد و گرة پنهانِ دو ميمِ هستي به ظهـور فرمان بيزمان رسيد و دو سوي خلقت (خدا راست و شيطان چپ) تَشكُّلِ راستاي قائم و ميان را داد و در حداقـل تصورِ زمان به نامي تشبيه گشت و گردانِ زمان، به برگردان رسيد. خـلقـت، ديـر زماني است به پايان رسيده و آخرين توقف در 1400 سالِ پيش با ختمِ كلام صورت پذيرفت پس گشايش دو گرة هستي، گشايشِ جهان است مالك تنها در تطبيق جهان برون به درون ميباشد و در آراستنِ پسند خلقت. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 17:28 توسط همراهِ همراهانِ حق و عدالت |
|
|
مَواردِ مُورِد مَواليد مَوّاج مَواليد مَوارد مُولّد مَواد مُولِّد مُونه موالد مُنْقَمِس موالد موات مولود موشكاف طریقت دانایی اسرار انساني است: در طریقت دانایی راهبر ميكوشد تا انديشه را با بيانِ روح در انسان روان كند، جستجوي ما در طریقت دانایی راهنماي انسانهاست، نشان دادنِ عدالت است. شناساندنِ گناه و دروغ به بشر هيجان زده است و بالاخره طریقت دانایی فريادِ عقل است. عقل است كه عبور به مرز دانائيها و توانائيهاست. بشر امروز هر تولدي را عبادت نميكند و مرگ را به انديشه نميگيرد و بالاخره حاصل تولد و مرگ را از جوشش انديشه فرار ميدهد و اسرار خود كه بيان روح از انديشه است ارزان ميفروشد چون گرفتار است. ما ميدانيم كه بشر امروز خسته است خسته و خالي و آنچه را كه بر او تعيين كرده انجام ميدهد خواه غلط و خواه … در آماج طریقت دانایی قدرت، آشتي است و انسانهاي قدرتمند تجاوزگر نيستند. هر چه تجاوز است و هر چه بيدادگري است در روح ضعيف انساني است. كونگدِراي: دروازههاي دانائي، يك حكيم چيني درداستان كونگ ميگويد: «دنيا همچنان تاريك است» ما انسانهايي بلا ديدهايم و من دريافتهام ازخود بيگانگي، بهرهگيري از انسانهاي ديگر، گرسنگي و بدغذائي، بدبختي بزرگ بشر است. «بشر در ظلمت است» روزي افراد مترقي كه پايه انسانها را دريابند چشمك ميزنند و ميگويند: «زماني بود كه تمام دنيا ديوانه بود» آنها به دانائي يا كونگ رسيده و با هوش هستند و آنچه كه واقع شده است آگاهند و از اين رو مسخرة آنها، نهايتي ندارد. اين حكيم در فقر انديشه زمانة خويش به بهرهمندي از آزادي فكر به دروازه هاي دانائي يا به كونگ ميرسد، خود را در بند جهل اطراف ميبيند، ميخواهد انسانها را راهنمائي كند، لذا در فاصلة برترين تواناييِ نيروي تن و انديشه گردهمايي ميكند اين مراد را كونگدراي مينامند. هـــورايما: «راز بزرگ» در اثر كونگ آمده است انسانها چون شب خفته بودند، ناگاه جرقة انديشهاي رنگ شب را دريد، آدمها را ديد و حركت چشم بسته آنها را بُريد، تا به تارَك زمان رسيد و انسان را به معبد و… به چراها رسيد. ابتدا حركاتي به دستها و پاها براي آهنگ فكرِ برتر و رسيدن به تواناترين تواناييِ نيك برتر انجام داد و راز قدرت سرود نمود و نداي 73000 تكنيك، تركيب و عكسالعمل سازي با تركيب دنياي نو انديشهاي آفريد و از دانايي و قدرت راز بزرگ بشر رسيده و آفريده و به «هورايما» نام گزيد. دينْما: « طریقت دانایی راز دوستي است» در مكتب كونگ و به زبان زاهدِ پير معناي اين واژه وحدتِ انسان خواهي است. پيرِ سخن در مظهر تضاد انسان، بيقراري، اضطراب، ترس، وحشت، احساس پوچي، افسردگي و هزاران نوع عواطف بيمارگونه آوردة قرن خويش است. «دينما» آزرده جدائي است. اين راز مبارزهاي از كانگدراي دروازههاي دانايي به «دين ما» اجرا ميگردد. آنجا كه نتوانيم سربلند و پرشكوه زندگي كنيم، غرورآميز زندگي را بدرود ميگوئيم، زيرا فخر و اقبال رايگاني نيست. نبرد راهبر نمايانگر شكافتن مرزها است و اين نبرد راز بزرگ پيروان طریقت دانایی است. ياهوما: «بزرگ» بدين آماج ياهوما، فُروزِ روز ميشود و با دانش خويش مييابد كه دشمن با زبان شمشير ميگويد، پس بايد با همين زبان با او سخن گفت تا به اطاعتِ معنا و انديشيدن آگاهش نمود. توكي: راز اراده را براي برتري جهانِ ديگر نيز ره ميكشاند و از مرز خود به مرز ديگري مي رود. حسّما: «جابجائي» پير پر درك كونگ ميگويد: دانش همان يادآوري نيست انسان غالباً از نيازهاي دروغينش آگاه، اما از نيازهاي راستين بيخبر است. وظيفهاي بر ماست كه انسان را بيدار كنيم تا او نيازهاي راستين را از دروغين بازشناسد. پير به عالمِ رونده نتيجه هر گونه جابجائي را « حسّما » ميگويد و بر انديشه رو ساز ميشود. ذاتِ ما: «سير آدمي به الهي» پير زبانش از گفتن راز "طریقت دانایی" لرزان و در پي دقايق هستي حيران است. زيرا او به انديشة طلب كنندگان، براي شناسائي و مدركِ راه دانايان خود را در بند ميكند و از خود پيشي خويش شديداً جلوگيري بعمل ميآورد، زيرا آنچه ميبيند اسرار آفرينش در بشريت و بالاخره آغاز حركت وي به مبدأ و در ظاهرحركت وي به پيش است، لذا در پرده سياه ميخواهد نور هستي را بشناسد. ابتدا خود را از عالم معنا ظاهر ميكند و به پيامآوري حق ميپردازد، اين راه بَر وي عبادت است و عبادت متوجه انديشه است. انديشه اولين پايگاه آن، حركت به سرعت است و حد آن از مسير فكر به علت سرعت است كه در حيرتِ نهائيِ عمومي نهفته است. بر اين آهنگ دقيقاً توجه خويش به مبدأ به ابتداييترين حركت يعني حركت به جان، انسان نور ميشود. اين راز در پيركونگ، گونگ است و در دانشكده و معابد سرود پر شكوه وي جاودانه است، ره گيريِ وي در عالم خاكي را «ذاتِ ما» ميگويند. بودِنْما: «حق» علم و تفكر گذشته را در حال حاضر ميسازد و آينده را ميبيند و بدين ترتيب از حدود تنگ زمان پا فراتر ميگذارد و به دورنمائي ميرسد كه ماوراي تغييرات فانوس خيال است چنين انديشه و تفكري جاوداني است. لذا در اين زمان آن زمان را ميبيند و آن زمان «حق» است. پير دانایی در سردر دانشكدة توآ سرود حق ميبيند و ميگويد انسان در يك دم باقي است لذا براي اثباتِ حق همراهان را جمع ميكند، نيايش به عمل ميآورد و سپس بودِنما ميرود. اوهمـا: «ذرة بــــزرگ» در اسرار كونگ ميگويند تمام كهكشانها در انسانها يعني من درك ميشود گنجايــش دو درك در بزرگترين اسرار و در كوچكترين آن يعني دو جسم قرار گرفتهاند. بـَرگمـا: گويند: گنج عالم فقط يكجا جمع شده و آنهم در وجود انسان است كه در بسياري موارد بدون استفاده ميماند. اين گنج قادر است عالم را در خود ذخيره كند و به اندازة نياز، استخراج نمايد. چومــا: «چـــراها» پير، عالم را ذرّهوار در انديشه خود مييابد و او ميداند عالم، قادر به جاي دادن انديشه آدمي نيست.انسان همواره در راديكال هستي به هستي ميرود و نبايد گرفتار زمان شود. زمان قبل از تشكيلِ سكون، چند نقطهاي بيش نيست . مَنتومـا: «رازِ ذرّات» منتوما راز ذرات انديشه در هستي است، هست چيست و نيست در چيست و مهمترين سخن، راز هستي است و آن چيز كه نيست در خود هست. ولي در تركيب ديگري است يعني زادن هست و مردن حركتِ پيوستة عالم گيري است.انسانها همواره مُرشد زمانند و در پي گفتِ آنند و از گفتن و گفتن راز ميدانند و كمتر از آنند كه راز هستي را بدانند. پير دانا در كتاب گونگ در دانشكدة «تـوآ» پِيگرد را ميگويد و از انديشهها كمك و طلب ميخرد. عشق او از معرفت راه در زمان است. هوس بر او حاصل نيست چون وي در شنيدن همه دركِ ذرات يا «منتوما» قرار دارد. افسانه پِرتوآ: چيني ها اين افسانه را تا ابد بخاطر سپردهاند و ميگويند: روح زنان و مردان شهر توآ به ديوارهاي اين معبد چسبيده است.چينيها ميگويند مردم شهر توآ زنده اند. آنها ما را ميبينند و ما را به ارادة خود دارند. چينيها ميگويند: آشيانة اصلي مردم شهر توآ در آسمان هفتم است و اين آشيانة زميني را آنان براي همة انسانها ساختهاند. ولي مردم نفرين شده خدايان از ورود به اسرار هستي اين معبد ميترسند. روزي پير معبد شادا گفت: بشنويد صداي پير توآ را كه خطابه ميخوانَد، بشنويد صداي اصلي يك انسان را كه راز هستي را ميداند، و فرياد زد: ما اينجاييم اينجاييم ولي وقتي پير شادا در چهره پيروان خود نگريست صورت حيرت انگيز ديد و اشك ريخت چون سيرتي نديد. پرتوآ دختر طلوع كونگ فو توآ است. چينيها ميگويند: بترسيد از خشم شالبندهاي شهر توآ بترسيد از قربانيِ شهر توآ و دخترِ پرتوآ، پس از آن پرتوآي زيبا با بدني برهنه در حاليكه فقط حريري بدن زيباي او را پوشانده بود در برج بزرگ شهر توآ زانو ميزند و سپـس به جاي دختر زيباي شهر توآ شالبند قرمزي با دو موي سپيد و سياه در برج توآ ظهور ميكند. (موي سياه علامت فكر و موي سپيد علامت جنگ شهر توآ است). در كتاب گونگِ توآ يا كتاب تولد آدمها و خدايان، يعني فكر آنها، آمـده است. نگاه كنيد قربـانيِ شهر توآ يعني «پرتواي پاك و لطيف را». نگاه كنيد عظمتِ تكامل اين انسان را، نگاه كنيد صورت مهر و زيباييهاي پرتوآ را. نگاه كنيد سرزمين پاك توآ را كه با انديشة لطيف آتشِ حيات گرديده است. نگاه كنيد، خدايان مردم سرزمين توآ را. نگاه كنيد همة هستي، همة ستارگان و همة مردم سرزمينِ ستارگان را كه حيات دارند و بر هفت آسمان امواج و بر تبديل روح ما آهنگ جاويدان دارند. مهرِ مـا، تو را: «خورشيد ساموراي» سپس اوكيما پيام آور شهر توآ فرستادة خود يعني اوسيما را به نزد بزرگ فرمانرواي سرزمين نفرتها ميفرستد. داستان شجاعت اوسيما اسرار غير قابل درك انسانها است.گويند اوسيما با نقابي سياه چكمه و شالبند سياه بدون سلاح از دروازة شهر توآ يكه و تنها از بين مردم سرزمين نفرتها ميگذرد مردم سرزمين نفرتها انتظار حادثهاي بزرگ را ميكشيدند. مردم نفرت زده فرمانروايان بدون فكر و درك فقط بنا به عادت فرمانروايان سنگ و خار و تيغ و نيزه به اوسيما ميزدند، اوسيما تربيت شده شهر توآ چون پاكي را از كرة خاكي گرفته و نفرت را با شمشير بدان دادهاند. اوسيما در برابر بزرگْ فرمانرواي سرزمين نفرتها قرار مي گيرد، خورشيدِ خدايان از سياه چال اين مردگان ميگذشت اوسيما ميدانست كه در برابر فرمانرواي سرزمين نفرتها قرار مي گيرد، گويند، هنگاميكه اوسي ما نقاب سياه از صورت خود برميدارد بزرگ فرمانرواي سرزمين نفرتها از نور آفتاب صورت اوسيما، كور ميشود، فقط صداي او را ميشنود كه ميگويد: اي كمترينْ مردمِ سرزمين نفرتها نگاه كن زبالة انديشهات را، نگاه كن جنگ و نفرت آفريدة انديشهات را كه جهل و ناداني بر قدرت تفكر بيكراني زنجير زده است. سپس اوسيما خطاب به سامورائيها ميگويد شمشير خود را در برابر خورشيد بگيريد و به نور آن نگاه كنيد من نشاندهندة آن نورم نه خون، چون خون به تيغة شمشير بريزد نور را از بين خواهد برد و حقايق دفن خواهند شد. گويند از آن پس سامورائيها از ديدن صورت زيبا با اندام ورزيده و كلماتِ انديشة اوسيما چهرة ننگين خود را درنقاب سياه مخفي كرده اند و بزرگ سامورائي سرزمين نفرتها به منظور آن همه جنايت و خيانت شمشير سامورائي خود را به دل فرو ميبرد. اوژَن اوژَنده بي اوژن اَف آف اَفسر اِنگار اِنگاره اِنگام اِنگامه اِيوازه ايهام اِبهام اَيا اِي اَس اَس اَكيس اَستَرده اَسرار اَستـِه اِنســــداد اَنســـــاب اَنســــــال اِنسبِـــــاك اَسنـــاد اَسپـــاه اَسبـــابي اَسلــوب اَستــاني اَستــار اَستــاره اَس سِرِشت اَســروش اَسپــُردن اَسهــار اَس سِرشتــن اَسپيد اِنســـان و زمين امانتي بود به نزد بشر، تا سيماي خلقت به كمال برسد و دانستيم كه بشر راهِ استفاده از تجربة كمال يافتة خلقت را نميداند و در نتيجة تكرار به فساد ميكشاند و بهغلط بكار ميگيرد و در حكمتِ عالم ذرهاي بيهوده خلق نگشته و فقط جابجائي است. پس بر اين اصل، اساسنامة سياره زمين بر اصول 7 مايگاه به بشر شناسانده گشت تا بدانند نام زميني را كه ميليونها سال در انتظار لحظة تحول و فرمان آن بودهاند چيست؟ طبيعتِ جهان بدون انسان نه زيباست، نه زشت، نه نيكي، نه بدي بلكه تاريك و خاموش و بيصدا است و گونهاي گورستانِ به دُورِ حيات و مقامش ناپيداست و گر صدائي از ندائي، چه گياهي و جانوري به گِردِ دستگاه عصبي كه در خورِ تكامل، به بودِ حيات سوزند در مقام طبيعتِ آني و گذرا و در سختْزماني و سادهبياني تجاوز نكند. به گِردِ آفتاب هستي بخش: انسان شاهكارِ هستي، داراي قدرتي نامحدود و سلسلهاي از زيستگاه فرِّ انديشه است، انسان اشعة پرتوان و حاكم بر تاريكيهاي زمان، از جوششِ تن به روان و به فرمان علوم، راهيِ آسمانِ بيكران و در اندرونِ عالمِ كيان پيش ميرود تا به نداي هستي بيرنگ و جهان پژوهنده، حاكمِ بر آن شود. اَي يا آفرنده ميرميرم؟ يا اي ابراهيم زائي لائي بِرائي راهي مَنْ مَنْ مَمْ يا اي ابراهيم ذاتي ميرم زو زائي يا اي ابراهيم زاوي زيب زاد خواهي يا اي اَي يا يا اي ابراهيم يكتاي تنها چــرا مــن مــَم يا اي ابراهيم زو زاد زادي زمي زن زنشت نورائـي اَي يا آفرندة رهائـي يا اي ابراهيم زي زيد زمـــوني زمانه تومائـي اَي يا آفرنده آهَمَنْداني يا اي ابراهيم يا اي ابراهيم زِبـــَر هفــت مايــه رستن زار اِنشـائـــي اَي يا آفرنده روشنائـي اَي يا آفرنده فَرستگان به خدائي آكنــــده چِرائــــي كاوش انسان در جهان و باريك شدنِ انديشه آن به عالم ذرات و كشفِ سرعت و قدرت نور و مجذوراتِ سرعت نوري و ورود به جهانِ تازة تاكيوني و ذراتِ بيبار يا بيجرم در نهايتِ سرعت و از بينهايت، بين دو صفر بيانگر گنجينة اسرار انديشة انسان و فيزيولوژي آن ميباشد. پس با توجه به معادلاتِ زمان، فيزيولوژيِ انرژي آنرا ميتوان از سرعتِ ابتدائي در پايگاه جسم ««تن»» و در بينهايتْ سرعتِ روان در زواياي اين جهان، نشانه كرد. پس انسان در حداقل جرم و هزاران اسرار و انرژيِ يك سلول و تودةمنبعِ انرژي پنهانْسلولي بر فيزيولوژي انرژي و بصورت يك دستگاه عظيم و دقيق و در بينهايت سرعتِ دَوَران ولي در مجموعه ذرّات كه در جابجائي اين ذرّات، امواج، و از امواج ارتعاشات كه باعث تغييرات و سبب تضاد كه باعث بقا و راز اين بقا به خويش و به بيان متفكران يعني فلاسفة قرون «رياضي دانان»، «فيزيكدانان»، «شميدانان» و بويژه فلاسفه علمي در قرن بيستم و بيولوژيستها كه در جهانِ هستة سلولي دياِن اِي (DNA ) و تركيب و تغيير انرژي تا بينهايت زمان و از دو صفر تن و روان و فيزيولوژي كه به كمترين دقايق و لحظاتِ درك آن به آفريدگارِ خود يعني خط و زبان و كشف راز اعداد و پايداريِ جهان از صفر تا بينهايت و بينهايت به صفر زمان، سازمان دهندة كلام از شعر و هنر و كيش و غلبه بر ارتعاشاتِ آوا و نوايِ موسيقي در اسرارِ جوشش و آرامشِ مردمان، دستيابي به راز كيهان بويژه در پَسْ تاريخِ زمان، ميتوان اهرام مصر و ديگر بناهاي اين جهان نمونه نمود. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 17:26 توسط همراهِ همراهانِ حق و عدالت |
|
|
«« يا اي ابراهيم آري يا اي ابراهيم به كار باري اَي يا آفرنده اَي يا كاردان باري تو ياري »» « يا اي ابراهيم به كارمايه جان كاري يا اي ابراهيم دو كُنجان بار يار باري آري » « يا اي ابراهيم اي يا آفرنده گاهباري آري يا اي ابراهيم يا اي ابراهيم گاهنبار » « « آفرنده به هنجاري آفرنده گاهنباري اي ياآفرنده داداري داد »» «« داري داد دانستن به هنجاري اَي يا اِي دادگستر دادگر »» « « داد دادن كشفي به جان كاري دادپنداري داد يكتا »» « تو باري اي يا آفرنده اي يا داد انديشه به انساني به مانندان به يكساني » « اَي يا ويژگانْ كُل سبب داري كمالي جان سِتاري يا اي ابراهيــم بــاري » « يا اي ابراهيم جاجان سِتان به جان ساري اَي يا آفرنده آري تو ياري به جان جاري » « « « ميرلائي زائي ميان داري باري » » » خلقتِ سياره زمين و دانشكده انشاء تن و روان شامل بر 7 مايگاه: مايگاه يكم : «علم فيزيولوژي» (فعاليتِ بدن انساني) جسم پايگاه تفكر و خاصيت جذب و درك آن بر اسرار هندسي و توليد انرژي و لمس امواج در آزمايشگاه عظيم بدن انسان است. فرهنگستان تن (كانگ فو توآ) متكي بر 73000 تكنيك، تركيب و عكس العمل سازي و خاصيتهاي موجي به خود و كُرات و در مجموعة حركات، تا مرز توان سازي نيروهاي فيزيكي و فيزيولوژي بدن انساني، بر معادلات رياضي و توان سازي تا مرز جنگاوري، به كشف اين دنياي ناشناخته، همچون راز كهكشان تا ذرهاي پيش رفته و به درك اسرار فيزيك انساني، در كاوشيم و در جهان بودهها به زيباترين توانِ تن و به ره آئينِ مهرِ بقا بكوششيم. تَنَم تانم زِه تَنم حُضوم مَهوَتم مُلكِتَم مَتَمْ آبــــــَرنه آنِـــــه آمَــــت آ مي سَرت مي وَنت هــاك آرَوا مُشار مُشت مُشتواره مُشتَن مُشتواره مُشته مُشير مُشتي جُسو مي ساده گشاده جُسو مي بَسته جَسيتَن جَستِه جَستِه جَستِه جَم جِسمي جَسَك جِرمْ پيوسته جــاذبي جَسيــــم مايگاه دوم: ««انشاء پزشكي»» دركي بر احوال موجوداتِ زنده و تفكري بر ارزيابي تن از طريق طب سوزني، علم اعصابِ فيزيولوژي (ماده و انرژي) خاصيتِ فيزيكي و شيميائي مُتكّي به محاسبات رياضي بر مبناي كاوشي نو و ره گرايي در بازتاب جهان ماده (خاصيتِ جرمي) و روانْ گرائي (سرعتِ بيجرمي) بر روند آموزشي و اساس دانشكده، ره نمودن است. مايگاه سوم: «« روان شناسيِ تكنولوژي »» رهنوردانِ انديشه با كشفيات و فرضيات و ايجادِ تحولات انسان را در امواج حيات حيران و سرنوشت و نابساماني او را فرمان دادهاند اين مايگاه رهنموني به عصري هيجان زده و حل مشكلات حال و آينده نوجوانان، جوانان، زنان و مردان و انديشه انسان را بر نهايتِ سرعتِ تصويرِ جسم به درك فكر نگهبان نمودن است. مايگاه چهارم : «« فلسفه گرايي يا نگرشِ تفكّر آميز »» و پژوهشيِ در وراي شكّ و انكار و رسيدن به فراسوي مرزي كه شكّي منطقي ما را به قاطعيت راهبر شود و اين تفكريست در جهان و در لحظات بينشيِ زمان، فاصلهايست از انديشة انسان با طبيعتِ كيهان اين بيان انسان را در جهان برآگاهيِ زيستِ پنهان يكسان در دُرست انديشيدن و زيرتفكر فرو رفتن و ترسيم دريافت و درك را به نَفْس كشيدن تا به آرامش و روشن بيني در جهان رسيدن است. مايگاه پنجم: «« انشاء علوم »» انديشيدن، استدلال و تفّكر در محورِ علومِ عالم از تولّد تا تولّدِ انديشهها از طريق دانشِ زمان، به دركِ حيات رسيدن است. در مايگاه پنجم از زبانِ علم بر محور فيزيك، شيمي و رياضيات انديشة انسان را پروريدن و وي را بطور بارور به جهان اسرار آميز رهنمون كردن است. مايگاه ششم: «« روح و روان »» روح فرياد انديشه و در نتيجه گرد هم نمائي تن و روان به ايجاد تفكر و تمركز و گونهاي تبديل ماده بر حركتِ بيجرم و تبديلِ خاصيتِ انرژي از ماهيت به ذات و سلسلة مجهولاتْ راه پيمودن است. روح و روان در نمودارِ انديشهانسان و انسان شاهكار جهان و انديشه جهان بيني انسان. پس انسان در برترين توانايان علوم كيهان و هر انسان در زمان. پس انسان به دركِ راز جهان و نمودِ بودنِ وي در بيپايان و اين رازِ دانايان به دريافتِ بي زمان است. مُنشاءِ مَمَشاء مُنشاءِ اِنشاء مُنشاءِ مَنشَاء اموار مُنشاءِ مَنشَاء چين وار مُنشاءِ مَنشاء گوهر دار مُنشاءِ مَنشاء كَهتاب موتار مُنشاء مَنشاء آفرنده گاهنبار تــابه تاســِم تـارِك تابش تپاك تاپاك مُنشاء مَـــنشاء گـــاهنبــار آفرنده به هنجار كــِي كِــي كـِي مايگاه هفتم: «« جهانِ مجهولات و فراتر از خويشتن »» پختگيِ فكر زمان در تفكّري بيزمان در «فراتر از خويشتن» به عالم پنهان و جهان معنا و به دنيايِ نگرش تفكرها رسيدن است. «فراتر از خويشتن» جهانِ آفرينش را پوئيدن و راز هستي بخش را جوئيدن است. «فراتر از خويشتن» جهانِ تابشِ امواج و رابطه آن با سلسلةاعصاب و بهرهگيري از منبع انرژيِ حيات و بر نهايت سرعت و انديشه و خاصيتِ انديشه در ماده، به كنكاش كردن است. «فراتر از خويشتن» به انشاء اسرار فيزيكيِ تن به ره آورد حالات و حركات متكي بر رياضيات و روان شناسي تكنولوژي، علم گرائي، فلسفه گرائي، فيزيولوژي، پزشكي و به روحِ روان رسيدن است. «« نَس پَس كون فَيَكون پيشْ كون كَفو تَوان»» كون كفو توان راز شتابِ قيامتِ عالم به پيش ميرود تا باقيِ ذراتِ عالم را به نهايتِ كمال برساند واين امرِ پنهان است در نزدِ ما سياه پوشانِ مشرق زمين به لباس عزاي جهلِ بشر نشسته و قيام از دلِ سياهيها را نويد نمودهاند و در اين پايانِ زمان وحدتِ تن و توحيدِ بيزبانِ جهان و هماهنگ نمودنِ انديشهها و بكارگيري بنياني از سيستمهاي ارزشي و آموزشيِ انديشمندان و نو آوران و استفاده از كمترين انرژي و بيشترين بازده براي ارتقاء انرژي انسان و طرز بكارگيري تمامي علوم و عقايد و ابزار خلقت بدون اينكه هيچكدام را نفي نمايد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 17:24 توسط همراهِ همراهانِ حق و عدالت |
|
|
مالكِ مـايه مـا سُوره مـــاسَــوا ما سورْ ماسيدَن مـاسَوا اَلله مَآب ماســوا اَلله مَــآل ماهِـر مــاهـار ماهِــرْ ماهـه مـاهيـَت مـانـا ماهيـَت ماننـد مانـنده ماشـا الله ماننــده مـاي مـادون مـاوراي مـادون مـارْدي مـادينــه مـادام مادينه مَـآرَب مَـآوَبْ مار كـلام مـآوَب مـادي مَــآخـذ مـــاري مـأخذ مـآذن مآكِل ماهـوار مـآكـِل مَـآلـي مــأنَستـِه مـاز مـانسته ماشور ماشوره ماشـرا مـاشـوره مـاسوره مـاره مـامي مــاره مـاهيچــه مـايــه ورمـانــــي ابرامْ سَر ابراهيم ساليان سال سـار سـر سرْساريـه ساريه سـَياره سَيّار سالك سـي رنگ سَـر ســامي سامِ سـازْ ناسـاز سَيّـاس سـي چيـده سـَرسِيـر سارا ستايشگر سَـر سيـزده ســارْيكتاي ستـوان ستـوده ســَر سـَـروار ســــره سن سَـــرينگاه بروني دروني سِكستن سزيده سرسيران سارمند سامان سرين ستونه سـريـار سر سوز يارومه سي پـاره سپـاسه سر سوزِسف رنـگ سزاوار سـر صـامـت سي زك سـر زن ستـردن سَــرسَــت خيزيــدن سَرسام ساصي ساي سازش بازگـــردان ســـر سيره سَيــــال سيـه زير سَيــالـــه سَـــر ســـرخ نشان شال خلائي در نهايتِ توان، سرد و جوشان و به حداقلِ طولِ خونِ سرخِ روان، بي بيان، بي نگاه، بيحركت، بيجا و مكان بيجرم، دور و نزديك به همگان و در سكوتِ زمان به ذرهاي تكان، اين جهانِ من است در من است روان، « من با دو چشم به اندازه دو جهان » ميبينمش اي انسان، نهايت تا بينهايتْ طوفان. «« مِي رَز اي ياب راهيَم »» «« شالِ سرخ، خونِ پيكرِ هستي است و كمترين ظهور ممكنه »» تن روان بِه تن روان نِه انشـــاي هِــي هـُو هِنگامــه زمان نهان آزماي جو هنگامه جو گونه اَنداچه هيــولي جــوهري تو رهائــي روشنــائــي بيــن اَبيــن پَــرمــان گوشـــدار كنون زهنجــه گدازيدن گداختن سوختن تفتاب تفتيدن تفسيدن ســوز ســـوزنده جانســـوز اي يا آفرنده تاش ترسيــم يا اي ابراهيم يا اي ابراهيم تــوآ به بشر حقِّ انديشيدن و دُرُست انتخاب نمودن و ارتقاء يافتن داده شده و دانستيم آزاد انديشي در دركِ بشر نميرود. نيازِ جهان كنوني ديگر دعوت نيست امرِ فرمانِ هستي در پنهان، عملِ آشكار زمانِ آدميان ميگردد. جهان از دو سوي در داوريِ پنهان است و تماميِ واژهها تشبيهِ زمان است و خود در جهانِ پنهان دارايِ معناي ديگري است و اين انتخابْ در اولين گشتِ گَردة ديميِ اوليه، براي كِشتيْ مجدد و پرورشي ميباشد. «« مِي مو اِي يابْ راهيَم »» و اين گردونه براي زايش و ميرِش گذارده شد تا به ميرِش و زايش برسيم و اين در عالمِ ماده به پايان رسيده. خلقت براي اين به كمال نرسيده كه فرمانروايانِ سرزمينِ نفرتها بتوانند تصميم بر بودن يا نبودن انديشهها و جانها بگيرند. بشر بدون هيچ ميزان و تِزي زمين را آلوده مينمايد و رَمَق آنرا ميمكد و به جاي بهره بردن از انرژي هستي و كمال را، در مالكِ پنهانْ يادآور شدن، به نابودي و ويراني ميپردازد و به جاي آنكه در امانتِ وحدت انسان داري خود را كمترين بدانند صفحات تاريخ را از حسرتها و خود خواهيهاي خود پُر مي سازند. پس بشر را در طبقاتِ مختلف براي تجربه نمودنِ زواياي خلقت در آزمون نهادهايم و دانستيم كه اگر به بشر اختيار كامل داده شود چه فاجعهاي پيش خواهد آمد. چگونه به اين نمي انديشند كه بياراده زاده شده و بياراده ميميرند و بياراده تفكر در مغزشان شكل ميگيرد. در كمترين آزادي براي آزمون هستي چه گوساله پرستي ظهور نموده؟ چه با اطمينان رأي به بودن يا نبودن ميدهند؟ ولي خلقت اين نيست و تصميم بر سر اين سيارة امر بوده و هست و در اين لحظات،كوچكترين ذرهاي از نهادِ فرمانِ چشمِ پنهان دور نيست. «« ميانگو راي ياب راهيَم »» تار تارين تار تافتن تَفتـه تَفـتين « هَـمين» گاه ناگاه آگاه آن آفْ تاب آفْدم آفَــرِه اَي يـا آفرنده يـاران؟ يا اي ابـــراهيــم هـفــت گاهــــي ز هفــــت « مايـگاهي سـر» يـا اي ابـراهيـم ديـدار بــيـدار رَسـتخــيــز فـرمــان گــوش دار « ديـــداري نــشان » اَي يا آفرنـده اَي يـا آفرنده آفريدن؟ يــا اي ابـراهيـــم « آزموده آزگار » اَي يـا آفـرنده اَي يــا نهــان پيدا پـرمان راهبـــرِ فرمــــان ما بايد يك صدا و با آهنگِ قدرت يا وحدتِ منطبق بر منطقِ انديشهها و با فرماني پيش به سوي انقلاب فرهنگي تا ظهور در فرهنگ انقلابي، از طوفان بشر سوز گذشته و به آزاديِ درك شده فرمان برانيم. من به ندا و صداي انقلابي شما ياران انديشه ميكنم، انقلابي مستقل از همه انقلابات جهان، انقلابي كه در نهاد خود، فرمانِ رهائي و آزادي را بـه بشريت سرود كند. انقلابي كه نداي فرهنگِ انقلابي دهد و فرمانِ يك قيام را به جهانيان سر دهد. من در انتظارِ آن لحظه بزرگِ راه انقلاب، با تـواَم و ثانيه شماري ميكنم، فرا رسيدنِ آن لحظه، شُكوهِ زندگيِ منست. آن لحظه فرمان آزاديِ بشريت و فـرمان صلح و پيروزي، آغازي بـر خلع سلاحِ عمومي و بقايِ نسلها از خطرِ سلاحهاي هستهاي وپايان جنگ وستيز كه يگانه با انقلاب زنان و ظهور شما يارانِ انديشهام امكان پذير است. بايد آغاز كرد و لحظات پرشُكوه حال را به فرداها وا نگذاشت. من در برابر چهرههاي كنجكاو و پر اميد جوانان و به آينـدة تاريك و روشن و برابر هزاران سؤال و مسائلِ پيچ واپيچ آنان سفر ميكردم. من در اوج، ولي كوچكترينم. من با افتخـار در رديف ايـن يـاران مي نشينم، شـايد دنياي مجهولات را برميچينم و انتظارِ فرداها را ميبينم. چهرهام جوان ولي انديشهام از درد پر است. من دريـافتم بسختي ميشود حقايق را به انسانها بازگفت، انسانهايِ امروز بي اعتبار از انديشهها و در حيرتِ نابرابريها و در آرزوي برابري به قيام وشهادت سو گشودند. ازشما ميپرسم، آيا راه حل اينست؟ آيا پنـد تاريخ چنين است؟ آيا به سرگرم شدگانِ انسـاني و بساده زباني، ميتوان راه را گفت؟ چطور و چگونه بايد حقايق را گفت و پذيرفت؟ بايد حقايق را گفت همانگونه كه پيامبرانِ بحقّ گفتند و بر آنهائي گفتند كه حتي قصدِ جانشان كردند. بايد عمل كرد و حقايق را به كرسي درك انسانها باز شناساند. همانگونه كه دانشمندان و بينشوران و ابداعگران با زجر و محكوميت در زمان، تا پايِ جانشـان به ايستادگـي، پايـداري كردند تا به راهگشـاييِ انسان و توانْ بخشيدن به انديشة آنان رهنورديدند. بايد آغاز كرد و از سختيها و رنج و موانع و حتّي مرگ بخاطر رهائي انسان ترس به خود راه نداد. بايد تهمت و شايعات و توطئهها را پذيرفت. بايد گفت و بيپروا هم گفت. من دانشِ فيزيولوژي انرژي را به انشاي تن و روان بر خود پايگاه ساختم. من با درجه علمي فلسفه گرائي، به توان راز هستيبخش و در نتيجه انسان را، در آن يافتم. من با قدرتِ تكنيك، تركيب و عكسالعمل سـازي و مبارزة تنبهتن و دريافتِ شـال سرخ با آخرين مرتبه جهاني براي كنترلِ انـرژيِ انسان و صلح را از درون آن يافتم.(من در درجه استادي جنگهاي چريكي و جنگ منظم و به تجربه دريافتم كه جنگ حاصلِ جهل و ناداني، ولي به جبر زمـان بـراي درك مسائل انسان و ظهور، مسئول و متعهد ساختم). دوست من لحظه ها هستند كه دوران سازند.« بر ما سه راه بيشتر باقي نمانده است »: اوّل: جنگ و مرگ و شهـادت، دوّم: وحدتِ منطبق بر منطقِ انديشه هـا، سوّم: نوآوريِ منطبق بر نيازها و به اعتبار رساندنِ انسانها، جنگِ انسان با درون خود. بشري كه بر پيامبران و انديشمندان و دانشمندان، و خدمتگذاران در هـر زمـان، اعتبـار نبخشيده و با زجـر و شكنجه و آزار تا مرحلة قصدِ جانشان با تمام بيرحمي و انتقام كه اين انتقام جنگِ درون سوز و ويرانگري و اندوه و دربدري را بر ما حاكم نموده است. دنياي آينده جاي ناداني و غفلت نيست. دنياي آينده بر همه مسائل و حتّي كوچكترين مسئله بي گذشت نيست.به اميد طلوعِ آزاديِ درك شده در انقلاب فرهنگي و روز پيروزي كه در انتظار ماست. « من با تواَم » «« ابراهيم ميرزائي »» |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 17:22 توسط همراهِ همراهانِ حق و عدالت |
|
|
ما در آن طلوع و در انتظار آن لحظه بزرگ يا ظهور انقلاب فرهنگي و انقلابي مستقل از همه انقلابات جهان وعده خواهيم داشت. من صداي پر طنين و آواي قدرت انسانها را ميشنوم. پيش بسوي طلوع سرخيها و شدت خون انسانها و يا انقلاب بيمرزها تا ظهور آن لحظه با آرامش بيگانه و به مبارزه ادامه خواهيم داد. «واژهها نقش آفرينند» من از واژه رئيس جمهوري به ملت هم وطنم انقلاب فرهنگي را پيشنهاد ميكنم پيروز خواهيم شد و پيروزي از آن ماست، چون قانون، قانون انسانهاست. تبريك پيروزي به پروفسور ابراهيم ميرزائي. نظام هستي چه زيباست. چه پوشيده تولد نمود و به تولدِ انديشه بشريت رو گشوده و عملاً تجربه ماده را در ميان آنها تمام نموده و پربارترين دانة هستي را در آلودهترين خاك بزايش گذارده و آهنگ پيروزي كيهانزمين را فرمان نموده. « مِي تـاكْ اِي يـابْ راهيـَم ميـانگو راي يابْ راهيَم ميانگور اِي ياب راهيَم » و جهان در قالب نامها به تجربة باروريِ ذراتِ خالق رفت و هر كس با نايِ خويش با هستي مرتبط گشت، نايِ كلّ هستي، رازي است از ميان، كه توليدكنندة گَردة همه انواع و كلمهها ميباشد و پيامبران و فرستادگان با دميدن و مرتبط گشتن با ناي كل هستي به دريافتِ كلام خلقتِ پيشْ ميرسيدند و اين رازي است باقي ميان ما و خلقتِ تفكر انديشهها و دانشكدة انشاء تن و روان، هر لحظة اين سياره در هر مكان ميباشد. شُكـوفِ شَبــــان شِــگردِ شُكوفنــده شَبكورْ شِكــن شُل شــاد خوابيـدن شبستــان شَبَسْتْ شَميله شَك هيـــدن شَمول شَمــيدن شَــمــانِ شَمــوس «« شب باني »»: خلقتِ پَسْ و جهانِ كهنهها در نظام قالب گرفته خود سِير ميكند. پديدة نوظهور را به خون ميكشد. و بعد كاخِ ستايشها ميسازد، بر سر عيسي تاجِ خار ميگذارند و كليساهاي مجلل ميسازند. چندين نسل بشري بايد به دنيا بيايد، چندين هزار سال ديگر با هزاران نسل بايد بگذرد. كنون زمان آن رسيده كه هستيِ آگاه ولي بيبيان، نيازِ واقعي خويش را به بشر باز شناسد و اين نياز، فرمان است، آنچه بشر تحت عنوان مَهدي، خدا، عيسي وديگر ظهورات ميخواهد، نيازِ عالم مادي است و هر كس اين ظهور را بنا به خواست و نياز خويش ميطلبد و تاكنون بشري نتوانسته حتي كلامي از جهان ماوراء و يا خلقت ميرِنَر به زبان آورد. مَهدي، رمز عالم ماده است. خدا، شكل كمال يافتة عالمِ ماده و صورت هستي در قالب يك ملكه است. كلّ تجربة خلقت آماده شده در بايگاني اين سياره موجود است. كنون در برگردان عالم هستي كه آخرينها اولينها هستند، تمامي پيامبران و تمامي هستي موجود ميباشد و چندين بار وعدةالهي مبني بر پايانِ خلقت به بشر نشان داده شد كه بيابيد مالكِ آسمانها و زمين را و از نعمات هستي تنها براي ارتقاء و خودآئي بهره گيريد و به شهر توآ وارد گرديد. اَي يا آفرنده يا اِي آفرنده كَه پَر ماميـه زِآئـي ابراهــيـم پس كِه چرا كو چرا كُنـج كُنجــان چــرا گه چــرا گو چــرا گونه گوني چرا هَش ني هَش هش چرا مــَهانــي چـــرا دو گوژان كـهاني چـرا دو گوژان مــَهاني چـرا چـــرا مــن مُنشاي انشاي چرا چرا چانه چكـيدن؟ چِكــيـــده چــرا چيـستـان چـرا چــرا چـيـن پـَرچيـن مـا چيـن چـينه چــند دانـي چـرا چَـهْ پـَر چاه چـاه حـور چرا چَنبـر چيز نـا چيز چـَنْبري چرا چينوُر چرا چرا مَن مَن چرا چرا من من چـرا چرا چـرخ چَرخـي چَرخنده چَرخه چرا چار چِلّه چـار چـاره چـرا چـام چـكه چـام چـاك گويـه چـار چـانـه چـــرا چـار چـاو چــور چـوري … چــاك چـــاك ويـــرانـه چــرا چــَرم چيــدن چـَرمينه چو چوپان چَرده باره مُسَـدَّس مَسلـوب مُسَبَّـب مُستـَدير مُسَبـَّب مَسما مُستَتـَر مَسيـر و همگان بصورتي نباتي با عادات خويش با هستي مرتبطاند. لزوم زايِش خلقتي مجدد ابتدا ميرش است و جهان در فشار اين زايش ديگ هستي را جوشانيده و به عصاره ميرساند و بدين ترتيب فَرَجِ جهان آغاز ميگردد. خسته از اعمال و گفتار و تكراري جنونآميز. بروز عجايب بيمارگونهگي و پزشكي آخرين تَحصيلِ بيماريهاي جهان به نيت شفاي كليه بيماران در لحظه فرمان. «« بيمارستان فيزيولوژي انرژي و آخَر تكنيك تنپزشكي روانپزشكي درد »». «« درمان بيماريهاي نادرمان تا فلج انسان، يگانه مكان براي كيان مردم خاكيان »». «« بيماريهاي نادرمان و دردهايِ ناشناخته و ضايعات وارده چه از نظام بيولوژيكي و اكولوژي كيهان در رابطه با فيزيولوژيِ انرژي انسان تا بُرد ذراتِ ارگانِ ژن DNA و RNA از هستههاي سلولي تا واپسين سلول بر كشفِ جان، از كالبَد وجودي آدميان در سيكل و ميدان اوزان تا جرمهاي پنهان و بر مدارِ درك اعداد كوانتمي و اسپين و اتمهاي وابسته به عناصر با شاخههاي پيوند و پيوست، در اثر شكست يا جابجائي عناصر در گردش الكترونها با تركيبات حيات در فضاي فيزيك و پيش دركهايِ فوتونهايِ كيهان تا تحرك ارگان با وابستگي به شيمي درماني و ايجاد موتاسيونهاي ژني جهت نگرش تفكرآميز انسان بر ابعاد روح و روان از بيكران كران درك توان با تنپزشكي و روانپزشكي درد راه بر جذرِ گوهر مغز ماهيچه غدد زن استخوان سلول هسته و پسدرمان براز مجهولات انسان و با دخالت مستقيم آن بر كون و مكان خواستاريم تا به مدت سي دقيقه از زمان با داشتن ليستي از هزاران بيمارانِ نادرمان كه راهي درمان گرديده اعلام داريم كه آيندة پزشكي در آستانه تحولي با تغيير چِهر بالا به پرتوان، تواني نا ممكنها راه بازخواهد گشود. ابرام بخوان يكتائي لَبِّيك يكتائي خودآ به خودآ خدايي يا اي ابراهيمِ زمان پايان هَرا هَرم زَروان هاشم هاك هباك حاجِس حاتـِل حَج حايـِل حاجـِر حاجِــره حادَم حاج حَبَل حادي حاديه حـِزا حز هزاران حِزاك هوش هَشَنگ بِشار بِشارت بَشَر بودا بودبوي بيدار زاگشـت هفـت در هفـت يكتا هفت به آفتن بافت بافته يافتن يافته باري زا لاهـوت زاهـوت لازا لايمـوت زايمـوت لا زا لايتغيـر زايتـغيـر لا يَدرك زا يَدرك لايزال زايزال لايتنهاهي لامكان لاها لاجَرَم ها ابـراهيـم يـا اي ابـراهيم جـان جـَبَروت يـا اي ابراهيم مانْ مَلَكوت شَتْ ابراهيـم آلي آله اَلله مَكْ مَكتـب يـا اي ابراهيـم ميـرزِآئي پـَس پـيش اَبـسـر افسر زاگردان گردان بـرهنـه هـوش هـوش يكتـا چو گو مانندان همتا بي همتائي ******************* جوشان جوشاك جـوهري جَنــدَره جُـوي جُنـود جَنــگِ جَمــال جَن جَنين جَنان جاريـه جاريه جَديدي جــوزاك جِرم جَمـالي بـه دو جـهاني جهاني اندر جهاني جهـاني جهان آفــريني جهـان افــروزي جهان پنــاهي جهان آرائي جـهــان گيـري آفـــريـن جــهـــان بــاني «« يا اي ابراهيـــم انسانـــــي »» ****************** آفرين آفـرينِ اَبـَر بـالا اَپــَرمـــا آپــَرْهـــون پُــرپَــر مــايــــه پُـــرپــَرمــا تــــوآ اَپْرو آتش پا بـه خـودآ بـه خـودآ بـه خـودآ بـه خـودآ بخـودآ بـه خـودآ خـود بـه خـدا خود به خودآ به خدا خـود به خـدا بـه خدايي بـه خودآ اَرگر به خود آيي بـه خـدايـي رسـي « بــه خـــودآ » مُتمايل مُتغَيّر مُتمَوج مُتزَلزِل مُتمَوِج مُتكوّن مُتموّل مُتمَكّن مُتلوّن مُتنوّع مُترتِّب مُتبايِن |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 17:20 توسط همراهِ همراهانِ حق و عدالت |
|
|
««« پيام راهبـــر »»» در آنسوي اقيانوسهاي بيــــكران و از عالمِ ناشناخته و پنهان و بر سير هستي جهان از فروز تا فـروزان و در خط تاريك روان به راهبري و بنيانگذاري يك طغيان از درونگاه حــوادث كيان و به جايگاه سياره زمينيان بنامآوري دانشكده انشاء تن وروان بر آمــاج كشف جان و خط فكر سوم يا انسان و بنا بر تعهد از اين فرمان « گر به خود آيي به خدايي رسي، به خودآ». معبدي در سرزمين ايران بر پا نمودم. معبد را به انشاء و بر تو ظهوري آسان نمودم و نامم را به قهرماني و يگانه در بشريت پيام سرودم و آنگاه از پيه جانــم در توان يك همراه در پرورشگاه زتنگاه و درپايگاهي به روانجاه و بينياز از خواستنگاه و بر آغازيدن از يك پيمان و در وحدتِ همگان و بر سرنوشت شوم جهان ترا آگاه نمودم. دوستم بدان، كه اين راه برگشتني نيست و لحظه و دورانساز از زمان و تا ظهور بيزمان فرارسيدني است گر همگان با تمامي ذرات وجودشان چه در موجودات جان و چه جهان نيمه جان هرگز قادر به ايستادگي در برابر انشايِ تن و روان نبوده و نيستند زيــــرا كه اين راه به پر تواني فَراباز راه انساني است، من به راهگشايي از همة مكـــــاتب جهان و آگاه بر سرنوشتِ نطفهها و بشريت طغيان زده راه نوئي مستقل از همة راهها نشان نمودم و به شال سرخم سوگند كه فرمانِ بشريت را خواهم داد. مردگان را به شهادت و زندگان را بيدار و همراهانِ دلير و هم پيمان را براي يك فرمانِ انقلابي پيروز خواهم ساخت كه حال با تمام قدرت و بظاهر چون دريائي از درون جوشان و آرامش قبل از طوفان به نگاهتان پرداخته تا به لحظه دوران ساز باز گردم و آنگاه فقط يك فرمان از دل فرامين جهان نه زمان بلكه فرماني بيزمان صادر خواهد شد. من با كتاب گونگه توآ پيش تو خواهم آمد و فرمان بدست و آنگاه انسان را فرماني ديگر خواهم ساخت. من پايان جنگ را در دايره سرخ به زمين كوبيدم و چون قهرماني سربلند ز جنگ به خاطر تودهها و رنج و فشار را تحمل نمودم و در برابر پادشاهان مدركي سربلندتر از قدرت آنان و توانائي انسان را انديشه و راه را نشان نمودم و در برابر راهيان اديان، دانشكده انشاء تن و روان را برپا نمودم و آنگاه به دانائي و توانائي ترا وعده نمودم. ««« ابراهيم ميرزائي »»» راتِبِه راتِبِه راكِبِه راكِبِه يا اي اَي يا رازبان راز راستخانه يا اِي اَي يـا راسِخ زاد راستيني ؟ يا اي ابراهيم راسْخون راد راسته بِراستاي من راست بيــن رادي اَي يـا آفـــرنده راست كرداري؟ رازداري رازگو گَر راست پنداري ، يا اي ابراهيم، يا اي ابراهيم، راست راستي براست گفتن راستْ ساري، اَي يا آفرنده راست كُشتن به ميساري چه آري؟ اَي يا آفـرنده تـــو دان دار دارين دار داري اَي يـا دار دان داناي داروگر تو باري؟ يا اي ابراهيم كَه م كَه مكَه راه بــاري يا اي ابراهيم يا اي ابراهيم مَكَه به كَه به مَه اي ابراهيم فـرا راه بـاري هـوشيـاري آفرنده به آهَرْمَن به پَسخواري نشان باري كائِن اَبَركائِنه گاه باري كاو كاف اَنداچه ز آفرنده درآلي ******************* اَسْهَلِ اَبَر اَيّاب ايزدِ اَيـّاره ايجاب اَي يا اَباشه يا اي ايمِه ايباز ايهام اَي يا ايتوك يـا اِي ايـراد ايـن اَيّـام اَي يا ايجاب يا اي ايـواز ايج ايفاد اَي يا ايجاد يا اي ايلچي اينَنْد ايقرايفـاد اَسخي ، يـا اي اَنسب اِنسان ، يا اي اِنگاره اِنگار اِنگامة اِنگام ، اِنفاد ، اِنفِراد اَسخي اَنكَر اِنكار اَنْفُس اِنگاز اَنديش اِنسِلاك اِنكِسار اِنفكاك اُنس اِنسداك اَندازه اِنكشاف اَسخي اِنسداد اِنسجام اَسخي اِنابَت اَنيب اِنّا اَنّـام اَنــايب اَنتَشار اَندك اَنداد اَندرون اَندربار اَندَم اَندَر خور اَنــدام اَندِراج اَسخي اَندازه اَندار اَندر اَندروار اندرون اَندَه اَنبوه اَنبياء اَسخي اَنْجَم اِنجِزاب اَنجيده اَنجيدَن اَنجيل اَناشيد اِنجلا اَنجير انجوج اَنجيده اَنجيدن اَنجام اَنجاميدن اَنْسَفُد اِنفجار اِنفاز اِنفاس انانيب انگشتري يا اي ابراهيم الف اَلاهه اِلواهي الله ********************** كِه كَه پرمان كائن بود كبود ني نيست هي هست هيچ هيچ هَست هين هِي مَنه هِيكل هِيناهين كيل كُن كَفو توان كوش كَش كِشور كَشف جانآور كو كَهاله كَفوان كَفو كفاف كُر كَر كمال كَفتن كَفتيدن كَف روان كافتن پندار كاونده كردار گُفتار وَرزيدن كُنجان كُنج كَرده كَهيـل گمان آدم گيرا گيج گُم گَله گردن گَسار گُسارنده گام باه بان گَشَنْ گيري گُمان شد آشكار گروه هان گرديدن گَزيدن گَزين گَزينش فَرسته بانگ كروگر يكتا خدا باورگراي بارخداوندا دادگرا دادآفريدا داداَنديشا دادرَستا داد تَن تَناسب داد تاريخ تار تاريــخ ره كردن تكرار اَيا گول گَزا گر داس خود به خود گمان گو گفت بايستن باي گفتن گمراهان گنه كاران راه بيراه گٌواه گوشانِه گور آگُفت فَرهنگستانِ فَر فَرمان فَرستگان سزاخون آگوشخون خون آفندان خون باهكيدن خون آبي روان باهِل بُرهان اَي يا آفرنده چــرا اَي يا آفرنده بَراهين نشان يا اي ابراهيم بَرشان به سَردور بابي زَن دل آگاهان نشان كَشفْ بان دَرون دَري دَريافتن دَرك بروني بان جان دور روان دون دويدن در گرفتن دَرگزيدن دَرنُورديدن دَرَخشيدن دور ديدن دانستن رسيدن پار پارهَش آراش هَسته در واكيشِ فرجامِ زمان زِبَر كيش بَر بروشان انسان يكسان مير تام تار زائي نهان پيدا گونگ توآ كَتِ اَب كتابِ گونگه توآ مَهان كَهان و آنچه پيامبران تا به حال از جهان پيش گفتهاند يان و بياراده بوده و استنادي از مَبدأ و مباني آن نداشتهاند و تنها ترسيمات قادر به تشريحِ چگونگي عملكرد جهان ميباشد. بين اَبين خوان بِخوان انسان با بي زَن دوگوژي مَهاني كَهاني دو گوژي مَهاني كَه گَه او بار او باري اَواني اَوادي هفت اوراي يكاني چهارتكاني چام يكدم چامِه دَم چِدَر بازگردان چَپيره روان چرخ چرخنده چين چاك چرخه چير و چَر انسان و كنون جهان تحتِ فرمان و مالك هستي فارغ التحصيل اين سياره و زمين در مقدمة كتاب آفرينش بر اساس 7 مرحله و سازمان داده شده بر اصول اساسنامة انشاي تن و روان و پيامبران و كاشفين و بينش وران و هر انديشهاي در مرتبه سلسله خاصِ تجربةخود در يكي از 7 مرحله قرار دارد و اين لحظة پايان بخشيدن تباهيهاست، لحظة ميثاقِ با كلامِ پيامبران به رستاخيزِ زمان و قيامتِ فرمان و ميثاق با محمَّد خاتم فرستادگان كنون زمانِ مسلم بودن جهان و خواب، امر پايان جهان به رستاخيزِ تحقق وعدة پيامبران و شروع فرمان ز مكّه از سال 66 و بُطلان فرمانروايان سرزمين نفرتها و يك زباني كل جهان به دركِ سَره فارسي و كمال يافتن تمامي خواص در يك آن و بخشوده شدن همگان در اين نقش زمان و ياران به ميعاد شهر توآ و بايگاني سرزمينِ نفرتها و عظمت. آ ميـــم آ ميـــم بسـم اللـــــه الــــرحمـــن الــــرحيــــم بسـم اللـــــه الــــرحمـــن الــــرحيــــم مـحمــــد خاتــــــم قـــــران احمــــد زا د ه نـصرالله آب ادي افســــر ابـــــراهيـــــم ميــــــر زِآئــــــــــي الف با را الف ها يا ميم ميم يا را زا الف يا يا آ ب ر آ هـ ي م م ي ر ز آ ي ي ميــــم آ آ ميـــــم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 17:13 توسط همراهِ همراهانِ حق و عدالت |
|
|
( این زنان بودند که اولین فرمان آزادی را در سند الهی بر روی زمین خاکی امضا فرمودند ) امضای تو منم "به تو ای همرزم فروغ هستی هستا، تو را سپاس فراوان دارم و از تو امیدهای بسیار به دل ساز کردم. زیرا که طلوع تو را در جهان امروز به فال نیک گرفتم و راز جهان را در تو جستم. تو را فرا تر از خویش میدانم و گهواره جهان هستی را از آن سوی تا بدین سوی به فرمان داوری و ژرفای دست تو سپردم ، پس ما را سامان ده و در دامنت پرتوئی از حقایق بگشا و راز اندیشه ات را بگو ، تا ما از فروغ بیکران تو ، راز هستی هستا را بپوئیم . تو خود به ره گم کردگی ، نا توانی نا بسامانی فرزندانت آگاهی ، درد ما از توست و درمان ما هم از توست. تو را دادار هستی بخش نعمت های فراوان ارزانی داشته ، تو همه چیز داری : زیبایی و مهر، عاطفه و دوستی ، هستی.خرد و دانش ، فروغ و آشتی و ... بالاخره راز نیکی . اینجاست که تو را مسئول جهان کنونی میخوانم و پرسش های بسیار در لانه فکرم از تو دارم... "آقا پروفسور ابراهیم میرزایی" |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 16:11 توسط همراهِ همراهانِ حق و عدالت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| آقا ابراهيم ميرزايی راهبر |
سلام بر بهار مردمان و خرمی روزگاران
|
| پیوندهای روزانه |
|
نظرات مردمی سازمان علم حق و عدالت آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
نوشته هايي پيرامون پروفسور ابراهيم ميرزايي رهايي محمد ابراهيمي |
|
RSS
|